وبلاگ من

...

امید از آلمان برگشته است و می‌گوید غم غربت خِرَش را چسبیده بود و دیگر همین ایران می‌مانَد! پرسید "چه خبر؟!" و من تمام روزهایی که نبود را به یاد آوردم و گفتم "خِرِ ما را هم دلار چهل‌پنجاه تومانی چسبیده"! خندید و لابه‌لای حرف‌هایش، استوری‌های فرانک را نشانم داد. فرانک برای خودش خانمی شده و رفته استرالیا؛ خوشگل‌تر از قبل هم شده بی‌انصاف! رفته استرالیا و ایران را به خاطرات و من و امید و زن‌هایی که در دلم رخت می‌شویند بخشیده است. امید می‌گوید بدبختی‌های آدم تمامی ندارد و هر روز باید مقابله‌به‌مثل کرد. نمی‌خندم. بغض دارم. دلشوره دارم. عصبی‌ام. خسته هستم و بی‌قرار. استوری چهارم، فرانک با لباس شنا در ساحل. استوری پنجم، فرانک در کتابخانه‌ی دانشگاه موناش. 
استوری ششمِ فرانک را هم دیده‌ایم؛ در لابی هتل نشسته و خوشحال است، اما زیر چشم‌هایش پُف دارد. خسته است گویا. چشم‌هایش غم دارند و به لب‌هایش خنده می‌درخشد. یک تناقضِ زیبا، و البته مبهم. نوید محمدزاده کرونا گرفت و گفت در تئاتر به او آموخته‌اند که بازیگر نباید مریض بشود و برای همین قول می‌دهد هرچه زودتر سَرِ پا بشود. چرا کسی به ما نیاموخت که آدم در زندگی نباید افسرده بشود؟! امید با اتوبوس مسیر تندروِ خط ٩ رفت وکیل‌آباد. فرانک را هم درونِ گوشی‌اش برد. من ماندم و رخت‌شوی‌خانه‌ی دلم. من اما به شما می‌گویم: ما حق نداریم در زندگی افسرده و نااُمید و خسته بشویم. کسی به من نگفت، اما من به شما می‌گویم. خودم هم شاید آموختم. نااُمیدی و خسته‌گی و افسرده‌گی، از کرونا هم بدتر آدم می‌کُشد. بدشناسی این است که ماسک و دست‌کش و الکل و شیلد هم برای محافظت از خود در برابرش، وجود ندارد. 

[داستان بیست و پنجم] 

نام #داستان_کوتاه: #آن_شب_که_برف_می_بارید (از کتاب مجموعه‌ داستان #مسافر_های_شب) 
نویسنده: #جمال_میر_صادقی
#انتشارات_رز

فقری که سراسر شرافت است، مادر و پدر ماشاا... را مُجاب کرده تا کودک نحیف‌شان را به دست حاجی بسپرند تا پیش او کار کند و پولی پس‌انداز کند. ماشاا... غم دوری از خانه و غم غربت در محله‌ای دیگر را به جان می‌خرد، تا بلکه از حاجیِ از‌بیخ‌عرب درس زندگی بیاموزد. حاجی اما فکر منافع خود است و با پهلوان‌پهلوان گفتن‌هایش، ماشاا... را به مشاغل طاقت‌فرسا می‌گمارد. پدر و مادری هم در کار نیست تا جوش غذا و چای و پوشاکِ نداشته‌ی کودک‌شان را داشته باشند؛ آن‌ها انگار کرده‌اند که ماشاا... در حال تبدیل‌شدن به مردی قوی‌هیکل و درست‌طینت است. ظرف و مظروف با هم جور نیستند و این پسر را توانِ هر کاری نیست. شبی که برف می‌بارد و سرمایش از پنجره‌ی خانه‌ی حاجی هم عبور می‌کند و به فرزند و زنِ پابه‌ماهَش انتقال می‌یابد، کمر ماشاا... زیرِ سنگینیِ یخدان‌هایی که در حال جابجا کردنش است می‌شکند و ساعاتی بعد وقتی که درازکش در خانه‌ی حاجی بی‌مادر و بی‌یاور و بی‌همدم افتاده است، می‌میرد! حاجی وعده و وعید کرده بود که ماشاا... را سُر و مُر و گُنده تحویل خانواده‌اش بدهد؛ اما اکنون خانواده‌ی ماشاا... کجایند که ببینند از پسر دلبندشان جنازه‌ای کمرشکسته و حدقه‌ی چشم بیرون‌زده و سرماخورده باقی مانده است؟ کجایند به راستی؟!

#مظاهر_سبزی
#دوشنبه_های_داستان

دوشنبه‌‌ی هفته‌‌ی آتی (١٢ آبان) داستان کوتاه #مرد را می‌خوانیم؛ از همین کتاب🌹

نام کتاب: #شعر_های_عاشقانه_اتاق_های_اجاره_ای
شاعر: #چارلز_بوکوفسکی
مترجم: #سید_مصطفی_رضیئی
ناشر: #وب_سایت_شهرگان
تعداد صفحات: ١۶٢
_______
[ شعری برای تولد ۴٣ سالگی ام] :
آخرش تنها مانده
توی قبر یک اتاق
بدون سیگار
بدون نوشیدنی...
فقط یک لامپ
فقط یک شکم گنده؛
موها خاکستری
و خوشحال
که حداقل اتاق را داری. 
.
... صبح
بیرون
دارند پول در می‌آورند:
قاضی‌ها، نجارها، 
لوله‌کش‌ها، دکترها، 
روزنامه‌فروش‌ها، پلیس‌ها، 
سلمانی‌ها، ماشین‌شورها، 
دندانپزشک‌ها، گل‌فروش‌ها، 
خدمتکارها، آشپزها، 
راننده‌تاکسی‌ها...
.
و تو
به سمت چپ
غلت می‌زنی
تا آفتاب
روی پشتت بتابد
و از روی چشم‌هایت
کنار
برود.

#حکومت_نظامی، در یک جمله، جنگی بیرونی ست که به نبردی درونی تبدیل می شود. طاعون وارد شهر کادیکس اسپانیا شده است و حاکم را از تخت برداشته تا خودش حکمرانی کند. در حقیقت #کامو در این نمایش نامه، متفاوت ترین سبک نگارشش را نشان‌مان می دهد. او به یک شخصیت کاملاً غیرحقیقی به نام "طاعون" جان بخشیده و زنده اش کرده است تا مانند سایر نقش ها و شخصیت ها راه برود، بخندد و نقاب حاکم را هم به چهره بیاویزد! #کامو "طاعون" را مجهز نموده به قدرت مکالمه و مباحثه و خبث طینت. در یک کلام: "طاعون" حاکم کادیکس می شود و این شروع بدبختی های یک ملت است. 
.
حاکم بزدل می گریزد و مردمانش را تنها می گذارد و تختش را می سپارد به "طاعون". همزمان با اپیدمی طاعون در شهر، "طاعون" برای این مردم نشانی مختص به هر فرد می سازد تا بر ایشان بیشتر و بهتر کنترل داشته باشد. او حتی پا را فراتر می گذارد و دستیاران حاکم سابق -که آلکاد نام دارند- را به جهت فریب افکار عمومی به کار می گیرد. "طاعون" به همراه خود یک منشی هم آورده است، تا از طریق او مردم را زیباتر به دام مرگ بکشاند! این منشی در دفتری که دارد، لیستی ١٧٢ هزار نفره از مردم کادیکس نوشته است و هر زمان که اراده کند با خط زدنِ اسم هر فرد، به زندگی اش پایان می دهد! به همین سادگی! 
.
نمایش نامه چهار شخصیت اصلی دارد:
1️⃣نادا: سمبل نفی همه چیز است. فردی افلیج و دائم‌الخمر که هم معنای اسمش "هیچ" است، هم تمامیِ زندگانی اش! حرف معروف او در نمایش نامه این است که "زندگی همان مرگ است و انسان در زندگی اش مثل هیزم آنقدر می سوزد که تمام می شود!"
نادا، در طی نمایش نامه از تیم مردم کادیکس خارج می شود و دستیار "طاعون" می شود. عصیانِ انکارگونه ی او زندگی اش را از هم می پاشد و به خاطر پوچی ای که سراغش می آید، در انتها خود را در دریا خفه می کند. خودکشی بهترین گزینه برای کسی است که بد شده و شروع کرده کشت و کشتار هم‌وطنانش.
2️⃣ دیه گو: سمبل عصیان (شاید بشود گفت خودِ #کامو ست). شخصیت مقابل نادا. او عصیانی همراه با پذیرش دارد و اولین کسی است که مقابل "طاعون" می ایستد. دیه گو زمانی که متوجه می شود اگر ترس را کنار بگذارد می تواند از سایه ی شوم سلطه‌گریِ "طاعون" و هم‌دستانش رها شود، عصیان می کند و با زدنِ سیلی به گوش منشی، فصل جدیدی از زندگی خود و مردمانش را رقم می زند. او به همگان اعلام می دارد که اگر نترسند،"طاعون" از شهر می رود و بیماری طاعون را هم همراه خود می برد.
3️⃣ ویکتوریا: دختر قاضی کاسادو و معشوقه ی دیه گو. این دختر، سمبل سعادت فردی است. و در آن قسمت از نمایش نامه خودش و افکارش را به ما اثبات می کند که "دیه‌ گو"ی مضطرب را با این جمله آرام می کند: "دیه گو! با عشق، می شود بر هر چیز پیروز شد". 👏
ویکتوریا مردم کادیکس را از دید عشق می نگرد، نه عصیانی که دیه گو پیش گرفته است و گاهاً خشن است. عشق از عصیان چند مرحله بالاتر است و برای همین ویکتوریا علیرغم نقش کم‌رنگش، بیشتر در ذهن ما باقی می ماند تا دیه گو. 
4️⃣ طاعون: سمبل ظلم و سیاهی. سایه ای از رمان #طاعون است. #کامو در رمان #طاعون به همه‌گیری این بیماری بسنده کرده است. اما در اینجا، خودِ این بیماری را به صورت شخصیت در آورده است. شاید علت این کار این بوده است که #کامو این اثر را سفارشی کار کرده است (!)؛ یعنی برای یک کارگردان تئاتر نوشته است تا به روی صحنه ببرد. 
.
در این اثر سه بخش متفاوت داریم:
1️⃣ اپیدمی طاعون
2️⃣ عصیان دیه گو و شوراندنِ مردم برای این که علیه "طاعون" بایستند و اگر قرار است با بیماری طاعون بمیرند، بمیرند؛ اما تسلیم زورگویی های حاکم ("طاعون") نشوند.
3️⃣ تسلیمِ مردم شدنِ مرگ! : این بخش از نمایش نامه، بیشتر از سایر بخش ها خواننده را درگیر خود می سازد؛ زیرا که مردم متوجه می شوند اگر از دفتر منشی اسمی را خط بزنند، آن فرد می میرد! به همین راحتی، آن ها شروع می کنند به کشت و کشتار یکدیگر. "دیه گو"ی عصیانگر هم می میرد و عملاً راه به سرانجام نمی رسد و سایه ی طاعون و "طاعون" و هم‌دستان و هم‌داستانش بر سر شهر می مانَد.
.
✳️ این نمایش نامه با نام های #در_محاصره، #شهر_بندان و #حالت_فوق_العاده نیز شناخته‌شده می باشد. 
✅ علت انتخاب کردن اسپانیا برای مکان نمایش نامه توسط #کامو : طاعون، بهانه و در حقیقت استعاره ای است برای آن چه که در اسپانیا چند سال پیش از جنگ جهانی دوم گذشت؛ یعنی جنگ داخلی اسپانیا، سقوط نظام جمهوری و برقراری حکومت سرکوب‌گر فاشیستی در این کشور. 

#کانون_تئاتر_امیر_کبیر
✒️ #مظاهر_سبزی

نام فیلم: #امتحان_نهایی
طرح فیلمنامه: #عالیجناب_عباس_کیارستمی
فیلمنامه: #عالیجناب_عباس_کیارستمی و #عادل_یراقی
تدوین و کارگردانی: #عادل_یراقی
مدت زمان: ١ ساعت و ٣۴ دقیقه

1️⃣غلام: "مثل مرد یاری و حرفامو گوش می دی/ با این که می دونی پُرِ غلط‌دیکته‌م". #هیچکس بَده ناموساً؟ 
2️⃣سعید: بد نیست؛ خوشم نمیاد! می دونی چیه؟ مثلاً تو یه آدم عادی می بینی، خب، مثلاً، ببین، می گن از این بَدت میاد یا خوشت میاد. خب چی بگم؟ من نه با این خاطره دارم، نه چیزی. نه خوشم میاد، نه بَدم میاد. 
1️⃣غلام: بَدت میاد ناموساً؟ 
2️⃣سعید: نه! می گم نه خوشم میاد، نه بَدم میاد. 
1️⃣غلام: از کی خوشِت میاد؟ 
2️⃣سعید: من از چیز خوشَم میاد، #حصین، #یاس، #علی_بابا، #زد_بازی
.
✒️فرهاد کسائی، معلم درس ریاضی دبیرستان پسرانه، عاشق مادر یکی از دانش‌آموزانش شده است. آن ها قرار و مدار را هم با یکدیگر گذاشته اند و سعید تازه متوجه گِرا شده است و مبتلای این حال؛ حالِ از دست دادنِ مادرش! عشق فرهاد و پونه ریشه در دل روزهایی دارد که این معلم به صورت خصوصی در خانه ی این مادر و پسر با سعید ریاضی کار می کرده است. عشقی دو سر بُرد، زیرا که هم فرهاد تنهاست و مجرد، هم پونه مجرد است و تنها. 

سعید طبیعتاً این ازدواج را قبول ندارد و برای همین است که به شکستن شیشه های خانه‌شان و رفاقت با غلامِ رذل و چشم‌غُرّه رفتن های گاه و بی گاه به فرهاد بسنده نمی کند. او سر جلسه ی امتحان ریاضی، برگه را خالی تحویل می دهد و تیر خلاص را شلیک می کند. سعید سال سوم دبیرستان است و دیپلم گرفتنش برای مادرش مهم. فرهاد، علیرغم تمام پایبندی‌هایی که به قانون دارد، به خاطر عشقی که به پونه دارد با هماهنگیِ مدیر مدرسه برگه های کلاس را تا شب با خود‌ش می برد؛ بلکه بتواند سعید را راضی کند تا از خر شیطان پیاده شود و سوار افکارش شود و حداقل ١٠ نمره بنویسد.
.
پونه هرچه که تلاش می کند تا به فرهاد برسد، هزار برابرش باید انرژی صرف کند تا حضور غلام را از زندگیِ سعید قلع و قمع کند. غلام، لات کوچه و بازار است و با موتورش هم یک بار به شیشه ی ماشینِ در حال حرکتِ فرهاد کسائی خونِ مرغ می پاشد! نگاه های "عاقل‌اندر‌سفیه" فرهاد در تایم فیلم و تلاش ها و نصیحت های "وا اسفا" گونه‌ی پونه، نه غلام را سر به راه می کند، نه سعید را از خر شیطان پیاده. موتورِ غلام‌، شده مایه ی آرامش این دو جوان زبان‌نفهم.

با تلاش های پونه و فرهاد، سعید و غلام راضی می شوند مجدد امتحان بدهند. خانه ی پونه می شود محل آزمون #امتحان_نهایی ریاضی، و فرهاد و پونه مراقب آزمون. میز ناهارخوری می شود میز امتحان و صندلی غلام و سعید از هم فاصله داده می شود. بچه ها می نویسند و برگه ها پر می شود و جمع می شود و سپس روی همان میز چهارنفره کتلت می خورند. دو پسر به بهانه ی خواندنِ درس برای امتحان بعدی از خانه خارج می شوند و آقای معلم هم که خانه‌شان تا خانه ی پونه فاصله ای ندارد، راهیِ خانه ی خود می شود. 

درست است که حس می کنیم همه چیز تمام شده است و رفع به خیر، اما سعید و غلام همچنان در بچه‌بازیِ خود پیشتازند. این دو جوان از داربست‌ها بالا می روند و به پشت‌بام خانه ی فرهاد می رسند. مرغ هایی که درون کیف کرده اند را روی سر معلمِ خواب‌شان رها می کنند و سکانس نهایی پُر از پَرِ مرغ است و صدای مرغ و تختِ یک مرد تنها که دچار حمله ی قلبی می شود!

نام #داستان_کوتاه: #بابا (از کتاب مجموعه‌ داستان #مسافر_های_شب) 
نویسنده: #جمال_میر_صادقی
#انتشارات_رز

دختر شرافت رختشوی به همراه بچه ای که در شکمش بوده است، مرده اند. پسر "بابا" که راوی داستان است، از قتل و علت قتل چیزهایی می داند که کسی دیگر از آن ها خبری ندارد. "بابا" به اصرار اطرافیان تن داده به ازدواج با دختر شرافت؛ تا این که آبروی از دست رفته ی این دختر به خاطر ارتباط نامشروعش با مرد مورد علاقه اش، بازگردد. اما چون ترک عادت موجب مرض است (!)، دختر همچنان هوس‌بازی می کند و رابطه ای نهانی با مرد مورد علاقه اش دارد؛ این مرد از سربازی بازگشته است و حالا "بابا" به حاشیه رانده می شود. 

"دختر شرافت رختشوی و مرد یه لا قبا"
این رابطه ی پنهانی منجر به حاملگی دختر می شود و مردش می زند زیر میز و منکر می شود! "بابا" را داریم و پسرش که از این رابطه ی نهانی خبر دارد. پسر به پدرش ("بابا") حقائق را نمی گوید و برای همین است که یک شب وقتی کار بین دختر شرافت و "بابا" بالا گرفته است و صدای دعوایشان طاق دنیا را پاره کرده است، "بابا" دختر شرافت را به قصد کشت می زند و در انتها جنازه ای می ماند روی دستش. دختر شرافت، اصل قضیه را لُخت و بی پرده به همسرش ("بابا") می گوید، اما پسر برای شیرین بازی و یا شیطنت کردن، این حرف را مسکوت نگه داشته است.

دختر شرافت، با راست‌گوییِ نسنجیده اش مرده است و پسربچه با دروغ‌گوییِ حساب‌ناشده‌اش پدرش ("بابا") را یک عمر درگیر عذاب‌وجدان کرده است. افراط و تفریط، همیشه سوزاننده اند. 

#مظاهر_سبزی
#دوشنبه_های_داستان

دوشنبه‌‌ی هفته‌‌ی آتی (۵ آبان) داستان کوتاه #آن_شب_که_برف_می_بارید را می‌خوانیم؛ از همین کتاب🌹

نام کتاب: #تنها_با_همه_کس
گلچین اشعار #چارلز_بوکوفسکی، #ادگار_آلن_پو، #والت_ویتمن، #ازرا_پاوند، #شارل_بودلر، #ویلیام_کارلوس_ویلیامز، #ویلیام_بلیک، #راینر_ماریا_ریکله
مترجم: #داریوش_شرعی
تعداد صفحات: ٣٩
.
پرنده‌ای آبی در میان قلبم هست
که می‌خواهد پر کشد به بی‌کران... به انتهای جهان
ولی من بسیار سخت‌گیرم
و نمی‌گذارم که از آنجا خارج شود
شاید که چشم نامحرمی بر او بیفتد
#چارلز_بوکوفسکی

نام فیلم: #سرباز_های_جمعه
تیتراژ: #عالیجناب_عباس_کیارستمی، #مانی_حقیقی، #جعفر_پناهی، #سیف_اله_صمدیان، #مزدک_سپانلو
نویسنده و کارگردان: #مسعود_کیمیایی
با بازی مرحوم #سیاوش_شاملو🥀
مدت زمان: ١ ساعت و ۵٧ دقیقه
.
چهار رفیق به همراه سرگروهبان‌شان برای مرخصی پادگان را ترک می کنند تا به همراه یکدیگر به خانواده هایشان سر بزنند. ما هم همراه آن ها می شویم تا زندگی هریک را ورانداز کنیم؛ که حقیقتاً جز غم چیزی نیست. هرکدام مشکلاتی دارند باورنکردنی. حتی سرگروهبان که در پادگان برو بیایی دارد و اسمش رعب‌آور است، در زندگی اش تاس های خوبی نریخته است برای بازی. 
.
عاصف خاشع (#بهرام_رادان)، پسری پولدار که چون نتوانسته با مهانی های اعیانی مادرش و اعتیاد رو به صعود خواهرش (#اندیشه_فولادوند) و کلی خوشی و دلخوشی کنار بیاید، به لج خانواده و نیز به لج خودش عازم سربازی شده است. در سکانس اول، وقتی دعوای او و رضا (#محمد_رضا_فروتن) -که رمان #احمد_محمود به دست دارد- را بر سر تخت در پادگان می بینیم، وارد داستان می شویم. گویا #زمین_سوخته ای که کتابش دست رضاست، داستان فیلم است؛ و این را همان ابتدا #کیمیایی به خوبی نشان ما می دهد. عاصف، نماد قشر مرفّه جامعه است؛ کسی که زیان انگلیسی را خوب بلد است و با خود به پادگان اسپری و رمان هایی به زبان لاتین آورده است!

رضا نماد بدبختی های تمام نشدنی است. مادری دم موت دارد و پدری ناجنس که هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده است دختری جوان و دماغ‌عملی را به صیغه ی خود در آورده است و به خانه آورده. رضا، غم دارد و خواهری که به جرم قتل شوهرش در زندان است. خواهر رضا -که #مریلا_زارعی با نقش کمی که دارد اثر گذار و به خوبیِ تمام بازی‌اش کرده است- با دست‌های نحیف و ‌دست‌بند به دستش ما را به داستان زندگی اش وارد می کند. او یک روز با شوهر معتادش که دخترشان را فروخته تا جنس بخرد و دسته ای پول کثیف بزند به جیب، دعوایشان شده است و او را کشته است. حالا این خانواده ی از هم پاشیده، شده میزبان سرگروهبان و سربازها! لباس مشکی به تن می کنند و به سوگ مادر رضا اشک می ریزند. 

سعید کمال (#پولاد_کیمیایی)، چوبِ کمال‌طلبی‌های کنترل‌نشده و برنامه‌ریزی نشده‌اش را خورده و زندگی او را به حاشیه رانده است. او دلخور از اوضاع ناجور کشور، قصد فرار قاچاقی از کربلا را داشته، اما صبح روز فرار خواب مانده است و چون کاری برای انجام و چیزی برای از دست دادن و عشقی برای داشتن یا نداشتن نداشته است، به سربازی آمده تا بی کاری اش را پر کند. بعدها متوجه می شود دوستانش که می خواسته اند قاچاقی از عراق فرار کنند، پایشان رفته روی مین و به معنای واقعی کلمه فرار کرده اند(!)؛ آن ها همگی مُرده اند. سعید مانده و یاد آن ها. 
.
فرامرز (#پژمان_بازغی) عشق موسیقی ست. زیر زیرکی در پادگان هم کارهایی کرده، اما اکنون استودیو اجاره کرده است تا یک تایم مشخصی را تمرین کند. سربازها و سرگروهبان برای مشاهده ی تمرین فرامرز پا به استودیو گذاشته اند که با ورود هماهنگ شده ی نقره (خواهر عاصف) تمرین را ترک می کنند. عاصف از نقره خواسته تا دنبال آن ها بیاید. از اینجا به بعد فیلم به زندگی نقره (با بازی #اندیشه_فولادوند) می پردازد. عشق این دختر به استاد فلسفه اش (با بازی مرحوم #سیاوش_شاملو) موجب تارک‌الدنیا شدنش شده است و وقتی جواب های سربالایش به عشق یکی از پسرهای همکلاسی اش ادامه دار شده است، پسر عاشق‌پیشه استاد فلسفه را کشته است و از همان روز نقره شعر و شاعری را گذاشته لب طاقچه و تزریقی شده است و سیگاری پر می کند و از دوریِ استادش می سوزد. 

این پنج نفر (سرگروهبان و چهار سرباز) برای انتقام از جوانی که نقره را به این روز انداخته است، نقشه می کشند. و شاید حرف #محمد_رضا_فروتن لباس خوبی ست برای قامت این سکانس های پایانی: "جمعه ها وقت این کاراست، انگار جعه ها تعطیل نیست!"
آن ها پناهگاه پسر جوان را یافته و حسابش را می رسند. گویا رسالت آن ها در این روز تعطیل همین بوده است! حالا باید پوتین ها را واکس بزنند تا شنبه در پادگان باشند. سرگروهبان هم یقیناً تا مرخصی بعدی فراموش می کند که دخترش صرع دارد. 

📚کتاب ششم: #خلوتگاه (با نام های #خروج_ممنوع، #دوزخ، #در_بسته، #اتاق_بسته و #خلوتکده نیز شناخته‌شده است)
.
1️⃣سه نفر محکوم شده اند به دیدن! گارسِن، سرانو و استل وارد مکانی جدید شده اند که شبیه به #دوزخ است و در این مکان انتظار مجازات دارند. و چون جلّادی برای مجازات نمی یابند، هر یک جلّاد دو شخص دیگر می شود. نمایش نامه یک پرده دارد؛ اما گویا این سه شخصیت در همین یک پرده تا ابد گرفتار هستند و راه نجاتی ندارند. این ها شروع می کنند به اذیت و آزار یکدیگر. گناهان یکدیگر را به رخ هم می کشند و زمانی که سر تا پا ستوه و رنجش شده اند، آرزو می کنند کاش جلّادی حقیقی وجود داشت تا آن ها را مجازات فیزیکی کند نه این که روح‌شان غذاب بکشد. #سارتر، در پی آن بوده تا نشان دهد "جهنم یعنی دیگران!" و اگر از دید کلان به این اثر بنگریم یعنی "هویت تو به عنوان انسان زمانی معنا و مفهوم می یابد که در دل جامعه زندگی کنی و هم‌ردیف مردم سرزمینت گام برداری".
.
2️⃣گارسِن مردی ست ترسو، که از جنگ گریخته و تیرباران شده. هم به جرم گریز از جنگ و هم به جرم خیانت به همسرش، اینجا و در این اتاق محکوم شده است به عذابی همیشگی.
سرانو زنی ست همجنسگرا که شوهرِ فلورانس را به قتل رسانده است تا با این زن رابطه ی جنسی آزاد داشته باشد. اما فلورانس یک روز به عصیان برخاسته و از این همه کثیفی رنجیده‌خاطر است، پس شیر گاز را باز می گذارد تا هر دو بمیرند؛ و می میرند!
اما استل! دختری بدبخت و بی‌نوا، که به خاطر فقر تن به ازدواج با مردی دیوصفّت داده است. از او بچه دار شده است. بچه اش را یک روز جلو چشم شوهرش از پل به رودخانه انداخته است!
.
3️⃣اکنون، این سه مُرده به اتاقی وارد شده اند که در شکل و شمایل #دوزخ، گذشته ی آن ها را نشان‌شان می دهد. و چون به سمت در هجوم می برند و باز می شود و نمی توانند خارج شوند، متوجه می شوند تا همیشه درگیر این اتفاقات هستند. من و شما هم اگر ده یا دوازده سال دیگر این متن را بخوانیم، همچنان سه شخص را می بینیم که گرفتار دردهای روحی هستند و گناهان‌شان وبال گردن‌شان شده است. مردمی که مجازات شده اند به دیدن!
.
📚کتاب هفتم: #مرده_های_بی_کفن_و_دفن
.
1️⃣گروهی از پارتیزان های فرانسوی در جنگ جهانی دوم قصدِ این را کرده اند که دهکده ای را از آنِ خود کنند. اما موفق نشده اند و از آنِ نیروهای مقابل شده اند! #سارتر در چهار پرده بازجویی این سربازان را نشان می دهد. سربازانی که سرکرده‌ی خود (ژان) تنهایشان گذاشته است و این ها اما در افکار مقدس و البته شستشو یافته ی خود (!) این را بر نمی تابند که محل اختفای ژان را لو بدهند.
سربازان عبارت اند از: سوربیه (فردی معمولی)، هانری (دانشجوی پزشکی)، کانوریس (مرد یونانی)، فرانسوا (پسری ١۵ ساله!)، لوسی (خواهر فرانسوا)
.
2️⃣اثر، چیزی مشابه نمایش نامه ی #راستان (به قلم #کامو) است. آنجا سربازانی داریم که در خانه‌تیمی در حال بر سر و کله ی یکدیگر زدن هستند تا چطور یکی از مقامات را ترور کنند. اینجا اما سربازانی داریم که در اتاقی در یک مدرسه بازداشت شده اند و در کلاسی دیگر کلوشه، پلرن و لاندریو در نقش بازجو آستین ها را بالا زده اند و بسم اله!
.
3️⃣سربازها می آیند و تک تک این ها را برای اعتراف می برند، اما کسی اقرار نمی کند. برگ برنده ی #سارتر به زعم من این است که هم اتاق بازداشتگاه را نشان‌مان می دهد، هم اتاق بازجویی را. و نیز این که اتفاقی عجیب به نمایش نامه تزریق می کند که زیباتَرَش می کند. خودِ ژان که محلّ دعواست و این همه مرافعه بر سرش است وارد سلول بازداشتگاه می شود! او را گرفته اند، چون مشکوک بوده؛ و تا مشخص شدن بی گناهش اش در میان سایر سربازها اسیر است. ژان اما هیچ کار مفیدی نمی کند. علیرغم این که سربازانش سُرخیِ زندگی را به عینه می بینند و یک چشم در اشک دارند و یک چشم به خون؛ و گلویشان پر از بغض شده است.
.
4️⃣پنج سربازِ دلیر. پنج سربازِ بی حریف که بازجوها را ترسانده اند که "اگه اعتراف نکنن چی می شه". پنج سرباز که تا لحظه ی آخر گرمای دستانی که به تعهد فشرده اند سرد نمی کنند.
سوربیه حرفی نمی زند و خود را از پنجره به بیرون می اندازد تا بمیرد اما خائن نشود. لوسی وقتی تزلزل های برادرش (فرانسوا) را می بیند، به هانری می گوید خفه اش کند!
.
5️⃣چیزی که می بینیم سراسر شوق است و شور. باران گرفته است و این سه سربازِ پیروز و دلیرِ باقی‌مانده به اتاق بازجویی خواسته شده اند. و یک ربع زمان دارند تا اعتراف کنند. پس از تایم مقرّر، نشان غاری را می دهند که ژان بهشان داده است. ژان پس از این که عشق‌ش به لوسی را بروز داده و طرد شده و متوجه شده هانری هم دلبسته ی لوسی است، پیش از آزادی اش به سربازهایش نشان غاری را می دهد که یکی از آدم‌هایش در آنجا نگهبان مهمّات بوده است و به قتل رسیده است و یادداشتی در جیبش دارد که نشان می دهد ژان است؛ یاداشتی که توسط ژان در جیبش جاساز شده است. ژان جانش را برداشته و مانند یک بزدلِ کیثف گریخته است و به فکر سربازانش -حتی مرده‌شان- نیست.
.
6️⃣هانری، لوسی، کانوریس. این سه، آزاد می شوند اما حین خروج تیربار می شوند و آیا بهتر از این هم می شد؟. هدف #سارتر نکوهش جنگ بوده است و حقیقتاً دست‌مریزاد جناب #سارتر👌. جنگ چه پیروز شود چه ببازد، باز به شخصی یا گروهی از اشخاص به نحوی خیانت شده است. و این نمایش نامه، داستان جنگ در دلِ جنگی دیگر است. هانری، لوسی و کانوریس می میرند، اما با عزّت. گرچه بهشان خیانت شده است.
.
#کانون_تئاتر_امیر_کبیر
✒️ #مظاهر_سبزی

نام کتاب: #مست_پیانو_بنواز_مثل_سازی_ضربی_تا_وقتی_کمی_از_نوک_انگشت_هایت_خون_بچکد
شاعر: #چارلز_بوکوفسکی
مترجم: #سید_مصطفی_رضیئی
طراح جلد: #مهدی_کیائی_فر
ناشر: #وب_سایت_دوشنبه
تعداد صفحات: ١۴٧
.
حس خوبی دارد
سوار یک پورشه‌ی
قرمز
این طرف و آن طرف برده شوی
لابد با یک زنِ تحصیل
کرده تر از
خودت.
حس خوبی دارد
سوار یک پورشه‌ی
قرمز
این طرف و آن طرف برده شوی
با یک راننده‌ی زن که می‌تواند چیزهایی
درباره‌ی موسیقی
کلاسیک
به تو
توضیح بدهد.
حس خوبی دارد
سوار یک پورشه‌ی
قرمز
این طرف و آن طرف برده شوی
با زنی که برای یخچال و
برای آشپزخانه‌‌ات
چیزهایی می‌خرد:
گیلاس، آلو، کاهو، کرفس،
پیازهای سبز، پیازهای قهوه‌ای،
تخم‌مرغ، کیک مافین، فلفل‌های
بلند، شکر قهوه‌ای،
چاشنی ایتالیایی، پونه‌ی کوهی، سرکه‌ی
شرابی سفید، روغن زیتون پمپئی
و تربچه‌های
قرمز.
دوست دارم سوار پورشه‌ی قرمز
این طرف و آن طرف بروم
در حالی که سیگارهایم را دود می‌کنم
در بدمستیِ آرامِ پسِ سَرَم.
من خوش‌شانسم، من همیشه خوش‌شانس
بودم:
حتی وقتی تا سر حد مرگ گرسنه بودم،
گروه‌های موسیقی برای من
می‌نواختند.
ولی این پورشه‌ی قرمز واقعاً دلچسب بود
و زن راننده
هم همینطور و
یاد گرفتم احساس خوبی داشته باشم وقتی
این حس درون من وجود دارد.
خیلی بهتر است با یک پورشه‌ی قرمز
این طرف و آن طرف برده شوی
تا صاحب یکی از این
ماشین‌ها باشی.
شانس احمق‌ها
بی‌پایان و تفکیک‌ناپذیر از آن‌هاست.