وبلاگ مظاهر سبزی

عزیزم!

اسم من "مظاهر" نیست!

بهم نگو مظاهر، چون عادت می‌کنم فقط اسمم رو از زبون تو بشنوم، بعد بیا و درستش کن!

مظاهر.نوشت: عزیزم! من این‌ها رو برای تو می‌نویسم، برای تویی که هنوز وارد زندگیم نشدی، ولی یه روز میای و تنهایی‌هام تموم می‌شه.

 

نمی‌دونم این متن رو بعدا می‌خونم یا نه، ولی خواستم بگم امروز 15‌ام مهرماه نود و هشته، یعنی دو سال از دانشجو بودنم می‌گذره و ترم پنجم. ولی خب حس می‌کنم تازه اومدم دانشگاه! و حس می‌کنم امروز روز سوم دانشگاست، چون از شنبه این هفته ست که دارم میام آزمایشگاه برای انجام پایان‌نامه ام. اوریانا فالاچی می‌گه "وقتی به هدف می‌رسی احساس پوچی می‌کنی، پس باید یه هدف جدید برای خودت بریزی" من هم از مهر پارسال تا مهر امسال (یعنی ترم 3 و 4) چون بدونِ پِلَن بودم حس می‌کنم یک سال از زندگیم رو کندم و انداختم دور. سال اول (یعنی ترم اول و دوم) رو هم خیلی قبول ندارم (!) چون یه سری درس رو حفظ کردم و رفتم امتحان دادم. دانشجو بودنم از الان شروع شده و باید توو آزمایشگاه و سرچ و مقاله خیلی خوب برم جلو. اگه این متن رو می‌خونی، خواستم بگم منتظر کمک کسی نباش و خودت تلاش کن. کمک بگیر ها! ولی توقع نداشته باش کمکشون درست باشه و واقعا با اون کمک به هدفت برسی.

 

مظاهر.پلاس: امروز صبح ساعت 9 رسیدم دانشکده. توو آزمایشگاه کسی نبود. رفتم کلید رو از حراست بگیرم تا برم آزمایشگاه، گفت دارم بازنشست می‌شم و می‌خوام برم شهردار زنجان بشم (!) آقا ما هم خواب‌آلود و خسته بودیم، گفتیم مبارکه و ان شا ا... دوره خوبی باشه ! بعد یه ذره با هم صحبت کردیم دیدیم ما رو گیر آورده! منظورش این بود می‌خواد بره بشینه کنار زنش توو خونه.

 

مظاهر.نوشت: من اگه بازنشست بشم، اولین کاری که می‌کنم اینه که می‌رم کتاب‌های "تفسیر مثنوی معنوی" که کریم زمانی نوشته رو می‌خرم و می‌خونم :)

مظاهر رفت.

از ترم یک با هم هم‌اتاقی بودیم، یعنی دو سال.

دکتری قبول شد و اتاقش عوض شد.

دو سال یه عمره برای خودش.

 

"حالا کجایی؟ با وفا! گذاشتی رفتی بی‌خدافظی! درسته ما اهل سلامیم، اهل خدافظی نیستیم، تو هم که اهل سلام بودی، اهل خدافظی نبودی!"

 

بهترین دیالوگ‌مون هم توو این دو سال فکر کنم این بود:

مظاهر حیات داودی: دِ حرف بزن لعنتی! همه‌اش یا سرت توو گوشی‌عه، یا توو لپ‌تاپ، یا توو کتاب

مظاهر سبزی: من حرف‌هام رو با سکوتم می‌زنم!

سولفوریک اسید که بهش سلطان مواد شیمیایی هم می‌گن، هر ظرف کثیفی رو تمیز می‌کنه و برای تی‌ان‌تی و باتری ماشین و نساجی و هزارچیز دیگه هم کاربرد داره.
.
سولفوریک اسید من رو یاد سلمان بنفشه می‌ندازه! چندسال پیش برای کارآموزی رفتم پالایشگاه سرخس. بخشی که داخلش افتادم تصفیه گاز بود و مسئولی که قرار بود در مورد اون بخش برام توضیح بده اسمش سلمان بنفشه بود.
.
بنفشه علاوه بر اینکه همیشه موقع شام گوشی رو برمیداشت و زنگ می‌زد به آشپزخونه پالایشگاه و از لِه بودن و یا کم بودن میوه‌هایی که همراه غذا می‌دادن گله می‌کرد و یه کتاب خیلی قطور روی میزش داشت که توو صفحه ۲۹۵ مونده بود و اصلا تکون نمی‌خورد؛ عادت داشت یه مداد پشت گوشش بود.
.
روز اولی که رفتم توو اتاقش. گفت روز اوله بشین استراحت کن! بعد یه فلاسک چای گذاشت جلوم و گفت چای توو این هوای گرم جلوی کولر می‌چسبه نه؟! خواستم بگم نه (!) پاشو بریم بگو این دستگاه‌ها دارن چیکار می‌کنن و گاز چطوری اینجا تصفیه می‌شه، که یه لیست داد بهم و گفت این عددها رو می‌بینی؟! این‌ها اطلاعات تجهیزات بخش تصفیه گازه، هرشب بردار کپی بزن از روشون. گفتم مگه نباید هرشب بریم چک کنیم؟ گفت کپی بزن، مهم نیست!
.
یه روز که شیفت شب بودیم، دیدم مداد بنفشه پشت گوشش نبود، از میوه‌ها گله نکرد، کتابش رو هم ورق زده بود. دفتر رو برداشتم داده‌ها رو مثل هرشب کپ بزنم که بهم گفت امشب می‌خوام برم داخل واحد داده بردارم! رفت داده‌ها رو یادداشت کرد، وقتی برگشت گفت "آدم دوبار متولد می‌شه، یه بار وقتی که به دنیا میاد و یه بار هم وقتی که به خودش قول می‌ده که یه آدم دیگه بشه". این حرف بنفشه همه ذهنیت‌های بدی که نسبت بهش داشتم رو شست و برد، مثل سولفوریک اسید که کثیفی‌ها رو می‌شوره می‌بره.

امشب فهمیدم اصلا قاضی خوبی نیستم و خیلی خوب شد که نرفتم سمت وکالت و قضاوت.

هم‌اتاقیم یه سطل ماست داد بهم گفت ببین این سالمه یا نه؟ ظاهرش خوب بود ولی بوی نه چندان خوبی می‌داد. بهش گفتم به نظر من سالمه!

گفت پس باشه مال خودت! بعد سطل ماست رو به زور داد بهم و گفت بزار توو یخچال و خودت مصرف کن.

الان من موندم و یه قضاوت ناصحیح و یه سطل ماست خراب!

صبح زود رسیدم خوابگاه، دیدم یخچال تا خِرتِناق پُرِه، به یکی از هم‌اتاقی هام که تازه باهاش هم‌اتاقی شدم گفتم "درخواست بدیم برامون یخچال نمیارن؟ آخه خب این یخچال برای هفت نفر خیلی کمه!"

گفت "نه بابا! دلت خوشه ها! گفتیم بیان یه چی وصل کنن ظرف‌ها رو بزاریم رووش، گفتن ما برای هر اتاق یه‌دونه وصل می‌کنیم و برای شما هم یه‌دونه تون رو وصل کردیم و بیشتر نمی‌شه!"

 

کوی دانشگاه - یازدهم مهرماه نود و هشت

در تاریخ هشتم مهرماه نود و هشت (روز بزرگداشت مولانا) منتشر شد.

 

 

کتابم منتشر شد: "عاشقانه‌ای از کوی دانشگاه تهران"
این اثر شامل ۴۱ دیالوگ و ۱۰ دلنوشته ست. دیالوگ‌ها طی این دو سال (۹۶ الی ۹۸) بین من و بچه‌ها توو محیط خوابگاه (کوی دانشگاه) رد و بدل شده و هرکدوم به نحوی رنگ و بوی عشق داره و تماما واقعی هستن. دلنوشته‌ها هم گلچین یادداشت‌های من از این دو ساله.
__________________________
مظاهر.نوشت ۱: ایده نگارش این اثر از کتاب "لطفا یکی مرا از مرگ نجات بدهد" تالیف جناب -بابک زمانی- گرفته شده.
مظاهر.نوشت ۲: این کتاب صفرمین کتاب منه! اولین کتابم قطعا رُمان خواهد بود.
__________________________
خرید کتاب از طریق تماس با شماره‌های زیر (جناب فردین احمدی)
09393353009
09903393645
__________________________
#مظاهر_سبزی
#عاشقانه_ای_از_کوی_دانشگاه_تهران

 

 

دکتر صلواتی‌زاده می‌گه "چنان با فراغ بال می‌نویسی که من فکر می‌کردم هیچ مشکلی توو زندگیت نداری" بهش می‌گم "مگه می‌شه آدم مشکل نداشته باشه؟!"
.
ولی ما یه همسایه‌ای داریم که هیچ مشکلی نداره، به‌خصوص با ادبیات.
این رو امشب فهمیدم و مثال نقض حرف‌هام پیدا شد. به جای "کثافت" نوشته بود "کسافت" و وقتی که بهش گفتم "املای "کثافت" رو اشتباه نوشتی"، گفت "بی‌خیال! واقعا چه فرقی می‌کنه بنویسیم کثافت یا کسافت؟!"
.
البته شاید بشه اسمش رو گذاشت دغدغه نه مشکل. مثلا دغدغه این همسایه‌مون اینه که ماشینش رو کجا ببره کارواش یا مثلا کِی لوازم جانبی ماشینش رو عوض کنه، در عوض دغدغه من اینه که اول کتاب‌های محمود دولت‌آبادیم رو بخونم بعد کتاب‌های مجموعه داستانم، یا اول کتاب‌های مجموعه داستانم رو بخونم بعد کتاب‌های محمود دولت‌آبادیم. هر کدوممون هم توو دنیای خودمون خوشبختیم🤭
.
پ.ن: عکس ماشین همسایه‌مون رو نشون می‌ده.

ریش‌تراشم به فنا رفت! یه روز وقتی رفتم سراغش توو کمدم، دیدم از وسط دوتیکه شده! دوتیکه شدن ریش‌تراشم، من رو وصل کرد به معلم حرفه و فن سال دوم راهنمایی‌مون، باید یه کاردستی بهش می‌دادیم و من چیزی گیرنیاوردم، از یکی از دوست‌هام که باباش معلم بود یه گلابیِ چوبی گرفتم. خلاصه که گلابی رو شاد و شنگول بردم دادم به معلم‌مون. کارنامه‌ها رو دادن دیدم حرفه و فن رو شدم ۱۸! با خودم گفتم یعنی چی؟! آخه درس به این مسخره‌ای رو باید ۱۸ بگیرم؟! اون موقع‌ها که بچه مدرسه‌ای بودیم، نمره کمتر از ۱۹ حکم بدترین فحش ممکن رو داشت برامون. برای همین صبر کردم معلم حرفه و فن اومد و پریدم جلوش گفتم چرا آخه ۱۸؟! گفت چون گلابیت توپُر نبود! خواستم همونجا اون گلابیِ چوبی که بهش داده بودم رو گیر بیارم و از پهنا بکنم توو حلقش و بگم مرد حسابی! آخه تو خیلی توپُر بهمون درس دادی که توقع گلابی توپُر داری؟! خلاصه که من حرفه و فن رو ۱۸ شدم و کاری هم نتونستم بکنم که بیشتر بشم.

برای ریش‌تراش خریدنم هم بحث توپُر بودن و یا نبودن مطرح شد. حسین گفت توو دیجی‌کالا ریش‌تراش گیرآوردم قیمتش ۸۹ هزار و ۵۰۰ تومنه، می‌خوای با هم سفارش بدیم؟ عکسش رو برام فرستاد و رفتم توو دیجی‌کالا دیدم فقط رنگ بِژ داره. به حسین گفتم حاجی رنگ آبی نداره؟! من آبی می‌خوام! بعد هم در مورد خوب بودنش و کاراییش و این چیزها پرسیدم. حسین گفت از پنج ستاره امتیازش شده ۴، رضایت خرید محصولش ۸۵ درصده، یکی از افرادی که این رو خریده و استفاده کرده توو قسمت نظرات گفته بدونِ شونه هم خیلی از ته نمی‌زنه و ... . با خودم گفتم توو این مملکت که تُن‌ماهی شده ۷۳۰۰، مغزتخمه مزمز رو دیگه نمی‌شه خرید و گوشت خوردن شده رویا، چه فرقی می‌کنه ریش‌تراش آبی باشه یا بِژ؟! مگه می‌خوای پول توپُر بدی که توقع داری رنگ سفارشی برات بزنن؟!
سفارش دادم و آوردن.
اسمش رو هم براتون می‌نویسم، اگه ریش‌تراشتون دوتیکه شد، برین بخرین. ولی اگه پول داشتین، بدین یه توپُرش رو بخرین، چون معلوم نیست ۸۹ هزار و ۵۰۰ تومن چقدر کار کنه.
"ماشین اصلاح کیمی مدل KM-5017"

دوبار اسلحه دست گرفتم. یه بار سال اول دبیرستان بودم که یه کلاشینکف رو باز و بست کردم. یه بار هم سال دوم دبیرستان که از طرف مدرسه رفتیم میدون تیر و یه خشاب رو توو عرض چندثانیه خالی کردم. برای همین جنگ رو درک نمی‌کنم، مثل اون دوستم که به یکی دیگه از دوست‌هام که باباش فوت کرده بود گفت "درکت می‌کنم!" و بهش گفتم "مگه بابات فوت کرده که فوت پدر رو درک کنی؟!"

من سِنسی از جنگ ندارم و تنها تجاربی که دارم برمی‌گرده به فیلم‌هایی که پیرامون جنگ دیدم (که اکثرا ساخته ابراهیم حاتمی‌کیا هستن) و شنیده‌هایی از افرادی که رفتن جنگ و برگشتن. حتی در مورد جنگ‌های دیگه توو دنیا اطلاعات خاصی ندارم و فقط چندتا فیلم دیدم که بهترینش "چه‌گوارا" بود که می‌شه ازش در مورد کاسترو و چه‌گوارا چیزهای خوبی فهمید. یه سری کتاب هم خوندم. مطمئنا تعریف کتاب‌هایی مثل "دا" و "سلام بر ابراهیم" رو خیلی شنیدین. من "دا" رو نخوندم، ولی جلد اول "سلام بر ابراهیم" رو خوندم. از این و اون زیاد شنیدم که شخصیت ابراهیم هادی توو این کتاب دست خوش غلو شده (که من مخالفم با حرفشون)، و به نظرم اگه ۳۰ درصد کتاب هم حقیقت داشته باشه، باز خیلی‌هامون یه دنیا فاصله داریم با ابراهیم هادی شدن.

جنگ رو نمی‌شه با فیلم و کتاب و این چیزها کاملا درک کرد، چون توو اون فضا زندگی نکردیم و نفس نکشیدیم. ولی خب همه‌مون می‌دونیم "جنگ چیز خوبی نیست"، حالا به هر نوعش که باشه و هرجای دنیا که باشه. جنگ علاوه بر اینکه یه سری عاشق و معشوق رو از هم جدا کرده، افکارشون رو هم از روی زمین چیده. یه سری چیزها دیده می‌شه مثل عدم وجود آدم‌ها، ولی یه سری چیزها دیده نمی‌شه مثل عدم وجود افکار اون آدم‌ها. ما علاوه بر اینکه با جنگ آدم‌ها رو از دست می‌دیم، یه زنجیره از زنجیر فکری هم گُم می‌کنیم و بنابراین باید دوبار به خودمون تسلیت بگیم.