وبلاگ من

...

۳۳ مطلب با موضوع «دوشنبه های داستان» ثبت شده است

نام #داستان_کوتاه: #برف_ها_سگ_ها_کلاغ_ها (از کتاب مجموعه‌ داستان #مسافر_های_شب)
نویسنده: #جمال_میر_صادقی
#انتشارات_رز
.
خانه های قدیمی صفای خاص خود را دارند. به اندازه ی تمام پستوهای این خانه ها، داستان در دل ساکنانش نهفته است. #برف_ها_سگ_ها_کلاغ_ها اما داستان خیانت است؛ خیانت یک مرد به زندگی دو زن. توران و محمود زوجی عاشق و جوان هستند که ساکن یک اتاق خانه ای قدیمی هستند و در اتاق دیگر حاجی و همسرش و دو پسر کوچکش به نام های جعفر و احمد زندگی می کنند. #میر_صادقی نشانی از ساکنان اتاق های دیگر نداده است تا داستان شلوغ نشود. و یا شاید هم خواسته خرابکاری های حاجی را زیاد به رخ من و شما نکشد!
.
محمود می میرد و توران بی یار می ماند. آن همه عشق و عاشقی از میان می رود و حاجی که استاد صیغه بازی ست (!)، توران را به چنگ خود در می آورد. رابطه ی پنهانی حاجی-توران منجر به نوزادی می شود که در ادامه توسط همسر حاجی به دنیا نمی آید!
.
همسر حاجی، تورانِ بدبخت را به زور پیش یک قابله می برد و بچه اش را سقط می کند. قابله ها هم گویا مسیح‌اند و دَمِ معجزه‌گر دارند؛ هم نوزاد به دنیا می آورند و هم سقط جنین می کنند. توران به خواست خود دارای بچه نشده است که حالا به خواست خود فاقد آن شود. اما می شود! شدنی ها و نشدنی ها همیشه دست ما آدم ها نیست. ما عروسک خیمه شب بازیِ این جهانیم. توران اکنون ماتمِ از دست دادنِ کودکش را بر دل دارد. و این ماتم آمیخته شده است با غمِ نبودنِ محمود جانش. همسر حاجی، به همراه دو پسرش و همسایه‌شان -سکینه خانم- عازم شاه عبدالعظیم می شوند. جمعه است و یقیناً زیارت می چسبد؛ آن هم پس از این قتل! حاجی هم عادت دارد روزهای جمعه تا ظهر بخوابد!
.
#مظاهر_سبزی
#دوشنبه_های_داستان
.
دوشنبه‌‌ی هفته‌‌ی آتی (٢٨ مهر) داستان کوتاه #بابا را می‌خوانیم؛ از همین کتاب🌹

نام #داستان_کوتاه: #مسافر_های_شب (از کتاب مجموعه‌ داستان #مسافر_های_شب)
نویسنده: #جمال_میر_صادقی
#انتشارات_رز
.
عشقِ عفت و جواد، شباهت زیادی به زندگی ما آدم های معمولی دارد؛ آدم هایی که از همان ابتدا تکلیف مان با خودمان مشخص نیست و سنگ های دل مان را آنقدر با خودمان وا نمی کَنیم که یک روز باران می شوند و بعد سیل سنگ، و در انتها موجب مرگ مان می گردند. داستان #مسافر_های_شب، عشقی ست بی سرانجام که از همان ابتدا خشت های کاخ خوش نقش و نگارش لَق می زند.
.
عفت، از روسپی‌گری عاصی شده و در همان شرایط عاشق یکی از خریدارهایش به نام جواد شده است. این دو بعد از همبستر شدن و شب را در آغوش یکدیگر به صبح رسانیدن، شروع به صحبت کرده اند و عفت از عشقش به جواد و غم های ناشی از بی سرپناه بودنش می گوید. جواد، اما، بزن بهادر است و اسمی در کرده است و همه به سرش قسم می خورند. حال باید این عشق را قبول کند؟!
.
عفت به جواد پناه آورده است و درد دلش را به او گفته؛ این که پسری خوش قد و بالا فریبش داده و به این راهش کشانده و قول ازدواج داده. اما همین که شعله های هوسش خاموش شده، بی غیرتی را به حال عفت تمام کرده و رفته و عفت مانده و این شغل: فروختن خود!
.
جواد که کمی دلش لرزیده است، قید حرف های پشت سر عفت را می زند و همان صبح قول تشکیل زندگی ئی جدید به عفت می دهد و می رود تا فردایش بیاید. فردایی، که از آن ده روز می گذرد؛ عفتی، که خودش را در اتاق محبوس کرده و زل زده به دیوار و انتظار جواد دیوانه اش کرده است؛ جوادی که به قتل رسیده (!)، درست زمانی که خانه ای دو اتاقه برای عفت خریده و تدارک عروسی را دیده است. جواد با کسانی که پشت سر عفت حرف می زدند دعوایش شده و یازده ضربه چاقو خورده است.
.
#مظاهر_سبزی
#دوشنبه_های_داستان
.
دوشنبه‌‌ی هفته‌‌ی آتی (٢١ مهر) داستان کوتاه #برف_ها_سگ_ها_کلاغ_ها را می‌خوانیم؛ از همین کتاب🌹

نام #داستان_کوتاه: #کمونیست (از کتاب مجموعه‌داستان #آتش_بازی)
نویسنده: #ریچارد_فورد
مترجم: #امیر_مهدی_حقیقت
#نشر_ماهی
.
این که پدرت بمیرد و با دوست‌پسر مادرت بروی شکار یک بحث است، این که دوست‌پسر مادرت کمونیست باشد و جای پدرت را گرفته باشد بحثی دیگر. پدر آیلین کارگر بوده و مدت ها پیش مرده است. آیلین و مادرش و گلن باکستر حالا سه عضو یک خانواده هستند. گلن کمونیستی است که در کاپشنش اسلحه جاساز می کند و یک شکارچی حرفه ای است.
.
آیلین گرچه گلن را پدر خود نمی داند و علیه او گارد هم می گیرد؛ اما هر کارش بکنی باز بچه است و از این اوضاع خیلی حالی اش نمی شود. این که گلن به او پیشنهاد شکار غاز می دهد، از دید این بچه پذیرفته شده است؛ اما مادرش روی خوش نشان نمی دهد و قاچاق بودن این کار و بی گناه بودن غازهای بخت‌برگشته را به رخ گلن می کشد.
.
اما در نهایت زور آیلین و گلن بر مادر می چربد و چند ساعت دیگر هر سه مشغول شکار هستند. درست مدتی بعد از این که مادر و آیلین کلی سر گلن غُرغُر کرده اند که چرا غازِ گرفتار شده در چند متری اش را آزاد نمی کند یا نمی کُشد، بحث عشق و دیدگاه های مختلفی که در این باره موجود است بین این فرزند و مادرش شکل می گیرد.
.
گلن با همه ی کمونیست بودنش و بی ادب بودنش و بی پروا بودنش که نشان از حماقتش دارد، مرد خوبی برای این دو است. اما مادر با این که مدتی با گلن همبستر شده و مشروب نوشیده و موهایش را از شیشه ی ماشینِ گلن به دست بادهای سرکش سپرده است، اما حالا آن لذّات آنی دلش را زده است و خوب فهمیده که عشق و عاشقی یک بحث است، همبستر شدن با یک غریبه و مشروب نوشیدن و رقص موها در باد چیزی دیگر.
.
برای همین است که هم آیلین هم مادر، عذر گلن را می خواهند. درست است که آیلین بعدها خوشبخت نمی شود و سر از کاگریِ معدن در می آورد و مادرش هم طعمِ گاهاً تلخِ تنهایی را می چشد، اما هر دو خوشحال هستند که به درک درستی از مفهوم "عشق" رسیده اند.
.
#مظاهر_سبزی
#دوشنبه_های_داستان
.
دوشنبه‌‌ی هفته‌‌ی آتی (١۴ مهر) داستان کوتاه #مسافر_های_شب از کتاب مجموعه داستان #مسافر_های_شب اثر #جمال_میر_صادقی را می خوانیم.

نام #داستان_کوتاه:  #آتش_بازی (از کتاب مجموعه‌داستان #آتش_بازی)
نویسنده: #ریچارد_فورد
مترجم: #امیر_مهدی_حقیقت
#نشر_ماهی
.
وضع اقتصادی عرصه را بر کاسبان و شاغلین بنگاه معاملات تنگ کرده است و استارلینگ، ۶ ماهی می شود که خانه‌نشین شده است. یک روز از همین روزهای خاکستریِ خانه‌نشینی، زنش (لوئیس) که پیشخاندارِ بار است، تلفن را برمی دارد و خبر از حضور یک آشنای قدیمی می دهد. لوئیس و استرالینگ هر دو پیش از این، ازدواج های ناموفقی داشته اند؛ لوئیس با رنیر، و استرالینگ با جَن. آن روز به صورت اتفاقی سر و کله ی رنیر در بار باز شده است و کودکِ درونِ لوئیس فعال شده و قصدِ این را دارد که سر به سر استرالینگ بگذارد. یک روز مانده است به جشن روز استقلال و روبروی خانه ی آن ها شده پاتوق جوانان کله‌شَقّ ترقّه‌به‌دست. لوئیس از دوست‌دختر رنیر می گوید و نیز این که شغلش شده از این شهر به آن شهر رفتن و پیدا کردن مجرمین فراری و تحویل دادن شان به اداره ی پلیس. اما پس از این مکالمه، زنگ تلفن دیگری داریم که استرالینگ را بیشتر عصبی می کند؛ یک کودک استرالینگ را پدر خطاب می کند و وقتی ایستادگی استرالینگ را می بیند که می گوید "من پدرت نیستم، اشتباهی گرفتی!"، اصرار را شدت می بخشد. از دنیای بیرون سر و صدای #آتش‌_بازی و از دنیای درون آزار و اذیت های همیشگی.
.
#مظاهر_سبزی
#دوشنبه_های_داستان
.
دوشنبه‌‌ی هفته‌‌ی آتی (٧ مهر) داستان کوتاه #کمونیست از همین کتاب. این داستان، آخرین داستان کوتاه از این کتاب است.🌹

نام #داستان_کوتاه:  #خوش_بین_ها (از کتاب مجموعه‌داستان #آتش_بازی)
نویسنده: #ریچارد_فورد
مترجم: #امیر_مهدی_حقیقت
#نشر_ماهی
"روی" شوخی شوخی "بوید" را کشته است و حالا یک شبه کشته‌شدنِ دو مرد را دیده است؛ کشته‌شدن‌هایی که برای هیچ‌کدام‌شان کاری از دستش برنیامده است. قضیه از این قرار است که "روی" یک شب وقتی مثل همیشه سرِ کار بوده است و مشغول راندنِ لوکوموتیو، مردی را می‌بیند که مست است و افتاده روی ریل و قطار از رویش گذشته و تمام! "روی" وقتی سراغ مرد می‌رود، می‌بیند هر دو پا و هر دو دستِ او تکه تکه شده‌اند و شاید چهره‌اش به زنده‌ها بزند، اما جنازه‌ای بیش نیست؛ جنازه‌ای که نَفَس می‌کشد! "روی" تنها کارِ عاقلانه‌ای که در آن لحظه به ذهنش می‌رسد این است که کاپشنش را روی آن مردِ مستِ بدبخت بیندازد تا لااقل دَمِ مرگ، طعم تُند سرما را نچشد و با دل خوش بمیرد! در ادامه او تی‌شرت به تَن و سوارِ بر موتور به خانه‌اش می‌آید و شوک‌زده از این اتفاق است. همسر "روی" (دوروتی) دوستش (پنی) و شوهرش (بوید) را دعوت کرده است تا بنوشند و بگویند و بخندند و #کاناستا بازی کنند. در این حین، "روی" وارد می‌شود و در حالی که کنار شومینه نشسته است، داستانِ این مرگ را می‌گوید. پسرِ "روی" (فِرانک) هم سر از اتاق در می‌آورد و کشان‌کشان خود را پای پله‌های طبقه‌ی بالای خانه می‌رساند و قضیه را می‌شنود. "بوید" که زیادی نوشیده است و قدرت کلام در دستش نیست، "روی" را قاتل می‌خوانَد و با فُحش و تلخی به او می‌گوید که اگر دست و پای آن مرد را می‌بست، شاید خون در بدنش جریان می‌یافت و نمی‌مُرد. قدرتِ کلامِ از دست‌رفته‌ی "بوید" مسبّب از دست رفتنِ قدرتِ تفکرِ "روی" می‌شود و از شدّت عصبانیّت ضربه‌ای به قفسه‌ی سینه ی "بوید" می‌خوابانَد تمام! "بوید" هم می‌میرد!!
به همین سادگی!
حالا مدت‌ها از آن شب گذشته است. "روی" زندانی شد و بعد از آزادی هم پیدایش نشد، "دوروتی" مُخِ یکی را زد و با یکی ازدواج کرد (دیک)، و این وسط "فِرانک" ماند و تنهایی‌هایش. و حالا "فِرانک" خیره به #شورلت سبز رنگِ شوهرِ جدیدِ مادرش، به این فکر می‌کند که چرا آن شب پدر دلش به حالِ آن مردِ احمقِ نفهمِ مست سوخته بود و کاپشنش را رویش انداخته بود و سوار بر موتور به خانه آمده بود و "بوید" را کشته بود و افتاده بود زندان و...
#مظاهر_سبزی
#دوشنبه_های_داستان
___
دوشنبه‌‌ی هفته‌‌ی آتی (٣١ شهریور) داستان کوتاه #آتش_بازی از همین کتاب🌹

نام #داستان_کوتاه: #مردن_از_سرما (از کتاب مجموعه‌داستان #آتش_بازی)
نویسنده: #ریچارد_فورد
مترجم: #امیر_مهدی_حقیقت
#نشر_ماهی
کارِ لستر در شهری دیگر به پایان رسیده و دست از پا دراز تر برگشته خانه که می‌بیند گاوش چندقلو زائیده! یک مرد غریبه به نام هارلی ریوس که دوست‌پسر مادرش است در خانه‌شان کنگر خورده لنگر انداخته و جای پدرش را پُر کرده است؛ همان پدری که مدت‌ها پیش به جرم دزدیدن یونجه یک سال حکم زندان گرفت و دیگر آن آدمِ سابق نشد.
لستر با بررسی اوضاع و وخیم دیدن شرایطِ حاکم، دُم‌اش را می‌گذارد روی کول‌اش و سراغ از رفیق قدیمی‌اش -تروی- می‌گیرد. تروی و لستر همدیگر را در بار ملاقات می‌کنند و دختری روسپی و زیبارو به نام نولا هم که در آن بار کار می‌کند به جمع‌شان اضافه می‌شود. شروع می‌کنند از هر دری حرف زدن و خوب که فَک‌شان گرم شد، به درخواست تروی، نولا یک داستان عاشقانه تعریف می‌کند، که در حقیقت داستان زندگی خودش است و این که چطور شد از روسپی‌گری سر در آورد.
نولا و هری مثل اکثر زوج‌ها زندگی خوبی را استارت زده بودند، اما چرخ زندگی بد چرخیده بود و هری طی اتفاقاتی در شُرُف مرگ بود. فکر این که نولا بخواهد تنها بشود، عذابش می‌داد و از این‌ها بدتر این بود که یک روز وقتی نولا رفته بود بازار تا برای مهمان‌های ناخوانده‌ی هری چیزی بخرد، به محض برگشت متوجه شده بود یکی از دخترهایی که در خانه‌شان است، دوست‌دختر شوهرش است! همان شوهری که نولا این همه جوش بیماری‌اش را زده و به خاطرش این همه راه تا بازار گَز کرده بود، روز روشن یکی را زده زیر بغل‌اش و آورده به خانه‌شان! خلاصه که نولا آن روز داد و قال راه می‌اندازد و هریِ بیچاره درجا ایست قلبی می‌کند، مهمان‌ها می‌گریزند، خودِ نولا هم هرجائی می‌شود و تن به این آن می‌سپارد و اسیرِ این بار و آن بار.
بعد از اتمام داستان نه چندان عاشقانه‌ی نولا (!) این گروه سه نفره، یعنی نولا و لستر و تروی، تصمیم می‌گیرند پس از خوردن گیلاس‌هایشان، بروند ماهی‌گیری و بعد هم یک چیزی در یک رستورانی بخورند. در آب و هوای سرد تن به دریا می‌سپارند و به جای ماهی بچه‌گوزن شکار می‌کنند (!). شب لستر تن به تنهایی‌اش می‌سپارد و نولا و تروی تن به تنِ یکدیگر.
#مظاهر_سبزی
#دوشنبه_های_داستان
___
دوشنبه‌‌ی هفته‌‌ی آتی (٢۴ شهریور) داستان کوتاه #خوش_بین_ها از همین کتاب🌹

نام #داستان_کوتاه: #امپراتوری (از کتاب مجموعه‌داستان #آتش_بازی)
نویسنده: #ریچارد_فورد
مترجم: #امیر_مهدی_حقیقت
#نشر_ماهی
سیمز و مارج، زن و شوهری که به دام روزمرگی های کسل‌کننده‌ی زندگی افتاده اند و در پِی خلق #امپراتوری خود هستند، تصمیم به مسافرت با قطار می گیرند تا از این حس و حال بد رها شوند. اما خب سوار قطار شدن همانا، درگیر داستان زندگی آدم هایی که در قطار همسفرشان هستند همانا. آن ها در صحبت هایی که با هم دارند، به حال و روز کسانی دیگر غصه می خورند، و این میان کار مارج راحت تر است زیرا خوش خوابی اش زبان‌زد عام و خاص است! مارج یک خواهر برونگرا و اَکتیو به نام پاولین دارد که مدام دوست دارد مثل او باشد، کاری که یقیناً مارج از پس‌اش بر نمی آید و حسرتی همیشگی دارد که از همین خاطر بر دل‌اش ماندگار است.
گروهبان بنتون و بچه هایی که با دست هایشان اسلحه می سازند و سَرِ سیمز را هدف می گیرند نیز در گفتگوی این زن و شوهر تحلیل می شوند؛ و حتی کلیو و دوست پسر سابق‌اش که می خواسته او را برای شیطان قربانی کند!
حجم دلسوزی های آن ها به قدری بالا می گیرد که مارج اصلاً فراموش می کند پیش از سیمز شوهری دیگر داشته و از آن رابطه، زخم هایی عمیق بر روح‌اش باقی مانده است.
#مظاهر_سبزی
#دوشنبه_های_داستان
___
دوشنبه‌‌ی هفته‌‌ی آتی (١٧ شهریور) داستان کوتاه #مردن_از_سرما از همین کتاب🌹

کلود مادرخوانده ای با اخلاقی تند دارد و پدری به نام شرمن که روزهایی از زندگی اش در جنگ حضور داشته اما حالا جنگی در زندگی کلود به پا کرده است؛ حقیقت این است که او دنیای کودکانه ی کلود را تحت تأثیر قرار داده و با یک دختر روسپی (لوسی) که فقط پانزده-شانزده ساله است ارتباط دارد. جورج اما اوضاعی حادّ تر دارد، زیرا که روسپی گریِ مادرش نقل محافل است و همه ی محله می دانند یک روز خوشی زده زیر دلش و رفته! حالا پدر جورج که یک کارگر ساده ی راه آهن بوده هم افتاده به دام لرزش های اخلاقی.
دنیای کودکانه ی کلود و جورج -که دو دوست صمیمی هستند- همپوشانی عجیبی پیدا کرده و یک روز که یکی شان پشت فرمان نشسته و دیگری کنارش، در جاده شروع به بیان درد دل های خود می کنند. داستان به این صورت بیان می شود که کلود و جورج در جاده می رانند تا برسند به لوسی و شرمن. مکالماتی در راه رد و بدل می شود و در میانه ی داستان می بینیم شرمن، کلود و جورج را با لوسی به ماهی گیری می فرستد و خودش در خانه می ماند. و از اینجا به بعد داستان به تفهیمِ هرچه بیشتر افکار #فورد می پردازد. در مشاجراتی که بین این سه صورت می گیرد، لوسی نقشی عصیان گر ایفا می کند زیرا که بدونِ خداحافظی از خانواده اش، حرفه ای که دلش می خواسته را برگزیده (!)، کلود با سن کمش می تواند ماشین براند اما در مواردی دیگر به هیچ وجه قوی عمل نمی کند، و جورج هم که همیشه ی خدا slow motion است!
داستان جائی تمام نمی شود، حتی وقتی که نویسنده تمامش می کند همچنان بخشی ویژه در ذهن خواننده اشغال به این سؤال است که "چرا آدمی قدرت عصیان ندارد؟!"
#مظاهر_سبزی ، #دوشنبه_های_داستان
نام #داستان_کوتاه: #بچه_ها ، نویسنده: #ریچارد_فورد ، از کتاب مجموعه داستان #آتش_بازی ، مترجم: #امیر_مهدی_حقیقت ، ناشر: #نشر_ماهی

چک‌های برگشت‌خورده‌ی "بابی" او را تا سر حد جنون یاغی کرده، و حال اسلحه به دست به سرقت یک سوپرمارکت رفته است! جرم او حبس است، حبسی که یقیناً پیش و پس از آن، شخصیتش دست‌خوش تغییر می‌شود. او که در زندگیِ سگی‌اش (!) جز یک سگ (به نام "باک")، یک موتور و زنی که طلاق داده (به نام "آرلین")، کسی دیگر را ندارد؛ صبحِ روزی که باید خودش را به زندان معرفی کند، وگرنه پلیس‌ها دَم در خانه‌شان قطار می‌شوند؛ به خانه‌ی زن سابقش می‌رود تا آنجا صبحانه بخورد! صبحانه را هم می‌خورد، تخم‌مرغ آب‌پز! با شوهر جدید زن سابقش (به نام "راس") هم‌کلام می‌شود و "راس" دلداری‌اش می‌دهد که "ما همه یک مجرم، قاتل، جانی و خانه‌خراب‌کُنِ درون داریم. فکرش را نکن مرد". این مرد مجرم، به همراه آرلین، راس و چِری (بچه‌ی راس از ازدواج قبلی‌اش) سوار ماشین شده و وارد جاده می‌شوند و کلی شوخی و انرژی و هیجان و تفریح، آن هم برای این که بابی نترسد و با دل خوش وارد زندان شود، که اتفاقاً اینطور نمی‌شود و او علیرغم تمام خون‌سرد نشان‌دادن‌هایِ خود، در دلش آشفته بازاری به پا شده است. بابی خود را به زندان معرفی می‌کند و می‌رود. در پایان می‌بینیم در همان حال که چری دارد با کاپشن گشادی که بابی به او به‌عنوان یادگار اهدا نموده است بازی می‌کند، مکالمه‌ی آرلین و راس ناراحت‌کننده است. حقیقت این است که آن‌ها گمان می‌کردند با رفتنِ بابی از زندگی‌شان، همه‌چیز بر وفق مرادشان می‌چرخد، اما حال هر دوی آن‌ها از خیانت یکی از طرفین می‌ترسند! این داستان روشن می‌سازد که عشق با همه‌ی قداستش، می‌تواند همچون زباله‌ای که یک و نیم ساعت دیرتر از موعد مقرر دَم درب خانه گذاشته شده و تا ساعت ١١ و نیم ظهر روز بعد مانده و بوی تعفنش محله را برداشته، بدبو و آزار دهنده باشد. باب می‌رود و از مزاحمت‌هایش خبری نیست، اما آیا تضمینی هست که از شهوت یک مرد یا هوس‌بازی یک زن خبری نباشد؟!
#مظاهر_سبزی، #دوشنبه_های_داستان
نام #داستان_کوتاه: #دلداده_ها ، نویسنده: #ریچارد_فورد ، از کتاب مجموعه داستان #آتش_بازی ، مترجم: #امیر_مهدی_حقیقت ، ناشر: #نشر_ماهی
___

دوشنبه‌‌ی هفته‌‌ی آتی (٣ شهریور) #داستان_کوتاه #بچه_ها از همین کتاب🌹

من جکی ام. پدرم بازنشسته ی نظام بود، از اون هایی که دلشون نمیاد از نظم و انضباط های رایج اون دوره جدا بشن. مامانم خونه‌داره. پدرم یه روز بی خبر رفت. مامانم با این که هست، اما انگار نیست، چون سال به سال همدیگه رو می بینیم و دیگه چشما‌ش مثل سابق آرامش نمی ده بهم. یه روز وقتی مغز تخمه توی دهانم زیر زبونم بود و پوستش بین لب هام، بابام فرمون رو دو دستی چسبید و به تابلوِ کنار جاده اشاره کرد و گفت "هی جکی! بزرگراه ٨٧" و من مات و مبهوت خیره به چشمای عجیبش چشم دوختم و چند ثانیه بعد بی هوا بدونِ این که حواسم باشه پوست تخمه رو هم خوردم! شهر های وود رو که رد کردیم بابا دیگه مثل سابق نبود اونجا. بابا فرق داشت، قشنگ تر می خندید، فرمون رو محکم تر چسبیده بود و وقتی که صندوق عقب رو زد تا بطری آبجو رو براش بیارم، یه دفعه خودش جلوم ظاهر شد و حسابی ترسیدم! بابا عشق شکار بود، هم شکار هم ماهی گیری. همیشه ی خدا ماهی ها رو می بردیم می فروختیم، اما اون روز گفت "گور بابای مردم!" و رفتیم خونه. یه جایی سر یه پیچ گفتم "بابا! اگه من قبل از شما بمیرم خیلی خوب می شه! چون مرگ تون رو نمی بینم!" بابا خندید. چشمای مامان اومد توی ذهنم یه لحظه، و یه لحظه فکر کردم اگه چشمای مامان خیس بشه و پر اشک، خیلی ناراحت می شم. آرزو کردم همونجا تصادف کنیم و ماشین نصف بشه، من بمیرم و همه ی استخون ماهی هایی که بابا گرفته بره توی جمجمه ام و از کِتف ام بزنه بیرون (!) اما بابا سالم بمونه و سال های سال کنار مامان خوش باشن. وودی با مامان رابطه ی پنهانی داشت. مامان به حضرت عیسی قسم می خورد می گفت دروغه، اما بابا باور نمی کرد، و واسه همین بابا یه روز اسلحه کشید و می خواست وودی رو بُکشه. بعدها مامان قهر کرد رفت، بابا هم مُرد. من هنوز هم که هنوزه نمی فهمم چرا بابا حرف مامان رو باور نکرد، الأن دلم می خواد هزار کیلو استخون ماهی از جمجمه ام بره تو و از کِتف ام بیاد بیرون، اما بابا و مامان کنار هم بودن، چشمای مامان بی رمق نباشه و بابا هم بدگمان نباشه و با این خصیصه ی اخلاقیِ بد نمیره. اما حیف که نمی شه! بابا سریع تر از من مُرد، اما قبول نیست (!) چون من هر روز دارم می میرم، مثل اون جادوگری که خودش طلسم شده بود و هر روز از صبح تا شب یه تبر مُدام می رفت توی سرش و میومد بیرون!
#مظاهر_سبزی
#دوشنبه_های_داستان
نام #داستان_کوتاه: #گریت_فالز ، نویسنده: #ریچارد_فورد ، از کتاب مجموعه داستان #آتش_بازی ، مترجم: #امیر_مهدی_حقیقت ، ناشر: #نشر_ماهی
___

دوشنبه‌‌ی هفته‌‌ی آتی (٢٧ مرداد) #داستان_کوتاه #دلداده_ها از همین کتاب🌹