وبلاگ من

...

۳۳ مطلب با موضوع «دوشنبه های داستان» ثبت شده است

برای دوشنبه‌ ی هفته‌ ی آتی (۱۲ خرداد) #داستان_کوتاه #برف_های_کلیمانجارو از #ارنست_همینگوی را می‌ خوانیم.
_
و اما #داستان_کوتاه این هفته:
نام داستان: #مهمان | نویسنده: #آلبر_کامو
ژاندارمِ محلی یک مردِ عرب که پسرعموی خودش را کشته است، تحویل معلمی می دهد و از او می خواهد این "مهمان" را تحویل مامورین امنیتی دهد. چالش اصلی داستان این است که خودِ معلم یک روز در جنگی نابرابر مشارکت داشته است و یقیناً کسی را -چه گناهکار چه بی گناه- به قتل رسانده است. این معلم به علت این که خودش را قاتلی آزاد (!) می داند در این تضاد درونی به سر می برد که آیا این جانی را تحویل قانون بدهد یا خیر؛ و اگر تحویلش بدهد، آیا ممکن نیست یک روز همین بلا سرِ خودش بیاید؟!
#کامو نمودی بیرونی و عینی به تضاد درونی معلم می بخشد و در حقیقت کشمکش ها و تنش های درونی معلم را نشان مان می دهد و بدین طریق تضادهای این شخصیت را به شکلی بیرونی بروز می دهد. او در ادامه داستان را به نحوی می نویسد که معلم در کمال وظیفه شناسی و کاردرستی؛ در حالی که آذوقه ی کافی به مرد عرب داده است، وی را سر دو راهی تنها می گذارد.
مرد عرب دو راه دارد، یا برود به شرق و خودخواسته تسلیم مامورین شود، یا برود به غرب و به طائفه ای بپیوندد "مهمان" نواز.
معلم، "مهمان" اش را رها می کند و وقتی که به مدرسه اش باز می گردد، در مسیر می بیند که مرد عرب راه شرق را در پیش گرفته است!
وقتی که معلم به کلاس درس می رود، این جمله را روی تخته می بیند "تو برادر ما را تحویل مامورین دادی، تقاص پس خواهی داد!" ؛ و این در حالی است که او خودش خودش را تحویل مامورین داده است و معلم "مهمان" نوازی اش را به بهترین شکل ممکن انجام داده است! او نه تنها کسی را تحویل کسی نداده است، بلکه خودِ گمشده اش را نیز پیدا کرده است.

برای دوشنبه‌ی هفته‌ی آتی (۵ خرداد) #داستان_کوتاه #مهمان به قلم #آلبر_کامو را می‌خوانیم.
___
و اما #داستان_کوتاه این هفته:
نام داستان: #همسایگی | نویسنده: #کرت_وانه_گت
مکانِ داستان امریکاست. رئالیسم است و تلخ. این داستان حاکمیت رسانه بر افکار عمومی را نشان می دهد و این تاثیر را با زبانی طنزگونه به استهزاء می گیرد.
خانواده ای می خوانیم سه نفره، که زن و شوهر می خواهند فیلمی را دو نفره ببینند و فرزند خود را به هر نحوی که شده همراه خود نبرند و با دلیل و بهانه رسانه را از او منع می کنند.
در #همسایگی آن ها زوجی دیگر هستند که دعوا و مرافعه شان همیشه شنیده می شود؛ و بواسطه ی نازک بودن دیوار بین این دو خانه، سر و صدا مدام شنیده می شود.
خانواده ی لئوناردو می روند و فرزند خود را با ترس و لرز تنها می گذارند. با شنیدن سر و صدای همسایه، فرزند خانواده ی لئوناردو تصمیم می گیرد با تماس به برنامه ی رادیوئی که از رادیوی همسایه در حال پخش است، از سمت مرد همسایه برای همسرش درخواست موسیقی درخواستی بدهد تا بدین طریق گرد و خاک را بخواباند.
داستان تصویرسازی زیبایی دارد، مثلا نویسنده این که دیوارها نازک است را به این صورت به مخاطب القاء می کند:
[خانوم لئوناردو گفت "هیییییییس"
آقای لئوناردو رو به دیوار تعظیم کرد "معذرت می خوام!"]
و شاید علاوه بر تاثیر رسانه بر افکار عمومی، می توان سبقت رسانه از تعاملات اجتماعی را دید، چون یقیناً اگر داستان را خوانده باشید، این فکر در شما متبادر می گردد که چرا فرزند خانواده ی لئوناردو ها درب اتاق همسایه را نزد تا با آن ها وارد مکالمه شود و جلوِ مشاجره شان را بگیرد؟!
نمی شود به این نویسنده ی بزرگ ایراد گرفت، اما او ارکانی را وارد داستان کوتاهش کرده که لزومی به استفاده از آن ها نبوده است؛ مثلاً این که چرا فرزند خانواده ی لئوناردو ها با میکروسکوپ کار می کند و حتی کار کردنِ تخصصی با آن را می داند (اشاره به "لام" که در داستان اسمش می آید که شیشه ای است آزمایشگاهی و یقیناً افراد مبتدی با آن کار نمی کنند؛ و یا آنجا که والدینش از او می پرسند چه زیر میکروسکوپ می بیند و او اسامی برخی موارد مورد نظر خود را می آورد)
می شد اَکت جایگزین این مباحث علمی شود. مثلاً قدم زدن ها و پرخاش ها و صحبت های مونولوگ‌وار این فرزند را ببینیم. علیرغم این که مباحث علمی کم هستند اما نیاز به آن ها نیست و یا اگر قرار هست باشند باید در ادامه ی داستان به کار گرفته شوند.
در کل می شود گفت این داستان با استفاده از ابزاری قوی به نام "رسانه" (سینما و رادیو) قصد داشته تا نشان دهد بحران اجتماعی پدیده ای هست همیشه جاری در جامعه.

برای دوشنبه‌ی هفته‌ی آتی (۲۹ اردیبهشت) #داستان_کوتاه #همسایگی به قلم #کرت_وانه_گت را می‌خوانیم.
___
و اما #داستان_کوتاه این هفته:
نام داستان: #دختری_که_استخوان_جمع_می_کردی | نویسنده: #میک_جکسون
"گونت" به واسطه‌ی کنار نیامدن با مرگ پدربزرگ‌اش و نیز به‌خاطر حس کنجکاوی‌ئی که اقتضای سن و سال کم‌اش است، علاقه‌ی وافری به جمع کردن استخوان پیدا کرده است! او این کار را روزی استارت می‌زند که از پیاده‌روی های صِرف خسته شده است و دل‌اش تنوع می‌خواهد. پس سطل‌اش را بر می‌دارد و به جمع کردن انواع و اقسام استخوان می‌پردازد.
داستان دارای نکاتی ریز است، مثلا این که مکانِ داستان منطقه‌ای است مرطوب که باعث می‌شود "گونت" تلاش زیادی برای کندن زمین نداشته باشد زیرا که خاک‌اش نرم است؛ و یا این که کندنِ زمین تداعی‌کننده ی "بازگشت به خویشتن" است، زیرا گذشتگانِ ما (انسان‌های نخستین) بوده‌اند که عادت به کندن زمین با سنگ داشته‌اند.
نویسنده در این داستان قصد داشته از شوخی‌های نهفته در دلِ مرگ سخن بگوید. او از اندوه بی‌پایان آدمی نیز سخن گفته است؛ این که آدم نمی‌تواند سفره‌ی دل‌اش را پیش هرکسی پهن کند. این نکته از آن‌جای داستان قابل استنباط است که "گونت" با شماری از استخوان‌ها برای خودش گردنبندی درست کرده و آن را به گردنش آویخته است، اما زیر لباس‌اش پنهان‌ کرده تا کسی نبیند؛ مثل خوشیِ همه‌ی ما آدم‌ها که پنهان می‌کنیم تا کسی نبیند!
#مظاهر_سبزی
___
#دوشنبه_های_داستان | #کانون_ادبی_باشگاه_دانشجویان_دانشگاه_تهران