وبلاگ من

...

۲۴ مطلب با موضوع «فیلم» ثبت شده است

نام فیلم: #چریکه_تارا | نویسنده و کارگردان: #استاد_بهرام_بیضایی | با بازیِ #سوسن_تسلیمی | مدت زمان: ۱ ساعت و ۳۸ دقیقه
___
#بیضایی یک آنتی عاشورا ساخته است ؟!
___
#چریکه_تارا اولین فیلمِ توقیفیِ ایران پس از انقلاب ۵۷ است. #چریکه یعنی "افسانه" و #چریکه_تارا در حقیقت افسانه ی تارا را بازگو می کند؛ زنی که بین سه مرد گیر افتاده است: مردی تاریخی، مردی دیوانه و مردی عاشق. تارا (#سوسن_تسلیمی) به همراه دو فرزند کوچکش از ییلاق به خانه اش باز می گردد که درگیر چهار چیز می شود: مرگ پدربزرگش، شمشیری قدیمی که از وسایل باقی مانده ی پدربزرگش می یابد، جنگجوئی قدیمی که در مسیر می بیند، عشق از جانب یک مرد خانواده دار و یک پسر دیوانه.
به قول برخی منتقدان، #بیضایی ِ #چریکه_تارا قصد بیان عقاید فرقه ی بهائیت را دارد و این اثر را لُخت ترین فیلمِ او از نظر بیان عقاید بهائیت دانسته اند، زیرا مثل #مسافران اش وهم ندارد و مثل برخی فیلم های دیگرش اشارات ریز بهائیت در آن جاسازی نشده است.
___
فیلم در کشاکش تارا و مرد تاریخی می گذرد. تارا مدام مرد تاریخی را از خود می رانَد اما آن مرد مدام از جنگی نابرابر می گوید، از این که تمام ایل و تبارش تمام عمرشان را جنگیده اند اما نه نامی از ایشان در کتب تاریخی است و نه یادی سینه یه سینه از ایشان منتقل و محفوظ شده است. مرد تاریخی دلباخته ی تارا می شود (!) و بین ماندن و رفتن گیر افتاده است؛ او از طرفی باید شمشیر پدربزرگ تارا را از تارا بگیرد و برای سپاهیان جنگی ببرد، و از طرفی نمی تواند برود چون عشق دست و پایش را بسته است.
برخی منتقدان می گویند #بیضایی در این فیلم مرثیه ای برای علی محمد باب و پیروانش ساخته است، مرثیه ای که هیچ جای تاریخ نیست، و سپس این ساخته ی تاریخی را در مقابل واقعه ی عاشورا قرار داده است. طبق این ادعای تاریخی، علی محمد باب سه سال در قلعه ی چهریق در سلماس محصور می شود و پیروان وی دست به شورش می زنند تا نجاتش بدهند. #چریکه_تارا تعزیه ای است بر آن واقعه تاریخی؛ واقعه ای که نیست و هیچ جایی ذکر نشده است.

نام فیلم: #استاکر | نویسنده: #برادران_استروگاتسکی | کارگردان: #آندری_تارکفسکی | مدت زمان: ۲ ساعت و ۴۱ دقیقه
_
این فیلم اقتباسی آزاد از رمان #پیک_نیک_در_جاده (#گردش_در_جاده) به قلم #برادران_استروگاتسکی (#بوریس_استروگاتسکی و #آرکادی_استروگاتسکی) است.
گروهی سه نفره راهیِ منطقه ای می شوند که گویا هر آرزویی را برآورده می کند: یک نویسنده که می خواهد کتاب هایش پرفروش شود، یک فیزیک دان که در تحقیقاتش به بن بست خورده است، و #استاکر که دختری افلیج دارد.
"منطقه" جایی است که سنگی آسمانی در آن فرود آمده و تمام مردمِ آنجا از بین رفته است. منطقه ای حصارکشی شده با نگهبانیِ بیست و چهاری و مراقبتی مثل مراقبت از تخم چشم.
#تارکفسکی در زندگی هنری اش هیچ گاه کیفیت را فدای کمیت نکرد و برای همین است که شمار فیلم های او در مجموع ۸ عدد است! داستان برای او مهم نیست، شخصیت ها همان طور اتفاقی با هم آشنا می شوند، فیلم هایش دارای فضاهایی تاریک و گنگ است، عشق معلوم نیست به نحوی که گویا همه عاشق هم هستند و در عین حال از هم بی زار! روندی کند دارد فیلم هایش، مثلا همین #استاکر را می شد در بیست دقیقه یا نیم ساعت هم نشان داد! دوربین فضاهای بسته را نشان می دهد و تمام سکانس ها در هم می لولند و سر و ته ندارد.
اما چیزی که از #استاکر نصیب مخاطب می شود این است که همه ی ما آدم ها آرزوهایی نهان داریم و آرزوهایی عیان؛ و از همین علت است که نویسنده و فیزیک دان به آرزویشان نمی رسند چون که ایمان شان کامل نیست، خبری از درون خویش ندارند و آرزویشان سطحی است. #استاکر هم شخصیتی بدبخت است (!) چون #استاکر ها آرزویشان برآورده نمی شود و در حقیقت #استاکر ها کسانی هستند که دیگران را به "منطقه" می برند، اما آرزوهای خودشان هیچ گاه جامه ی حقیقت به تن نمی پوشد و برآورده نمی شود.
_
یکی از مونولوگ های #استاکر را خیلی دوست داشتم:
و باشد که به سخره گیرند، شهوات شان را. چرا که آنچه شهوت می نامند، توان نهانی اندرون شان نیست؛ بلکه سایشی است میان روح درون و جهان بیرون. و فرای هرچه، باشد که بر خویشتنِ خویش ایمان آورند.

نام فیلم: #آواز_های_سرزمین_مادری_ام (#گمشده_ای_در_عراق) | نویسنده و کارگردان: #بهمن_قبادی | مدت زمان: ۱ ساعت و ۳۹ دقیقه
___
"هناره، عشقی در جنگ یا جنگی در عشق؟!"
هناره زنی آوازه‌خوان است که همسر پیرش (ملا میرزا) را رها کرده و در مرز عراق آواز می‌خوانَد. ملا میرزا پیرمردی #کورد است و موسیقی‌دان، کلی شاگرد دارد و کودکان کورد در به در دنبال نوارهای صدای پسرش (برات) هستند که دلنشین می‌خوانَد.
استارت اصلی داستان، زمانی زده می‌شود که ملا میرزا به همراه برات و پسر دیگرش اوده -که ۷ زن دارد و ۱۱ بچه، و همه‌ی این ازدواج‌ها و بچه‌دار شدن‌ها به‌خاطر داشتنِ پسر است که آرزویش بر دلش سنگینی می‌کند، و برای همین دنبال زنی ۸ ام است و بچه‌ای ۱۲! با این امید که زن پسرزا باشد و ۱۲ امین بچه‌اش دیگر دختر نشود!- سازهایشان را بر می‌دارند و سوار بر موتورِ برات دل به جاده می‌دهند تا برسند به عراق و ببینند هناره را.
دوست هناره را می‌بینند که ادعا می‌کند نامه‌ای از هناره دست دایه است، مشتمل بر حرف‌هایی خصوصی از زبان هناره برای شخصِ ملا میرزا. دایه را می‌یابند اما نامه را خیر! دایه نامه را گم کرده است و حدس ملامیرزا این است که می‌توان سراغ آن تکه کاغذ را که حال حکم دار و ندار ملا میرزا را دارد، از دوست قدیمی ملا گرفت. در این وادیِ نفس‌گیر، حرف مردم پشت سر ناموس ملا میرزا، وی را عذاب می‌دهد و خدشه بر اعصاب و روانش وارد می‌سازد. با این که ملا بیست و اندی سال پیش هناره را طلاق داده است، اما دل در گروی محبت وی و نیز زیبایی چهره‌اش و صدای دلربایش دارد. حتی به‌منظور این که مصمّم‌تر باشد از برای رسیدن به هناره، این دروغ را می پراکند که او هناره را طلاق نداده بلکه صرفاً رهایش کرده است، پس هنوز ناموسش است و مُهر غیرتش بر پیشانی‌اش ثبت و مِهر ابدی‌اش در قلبش مانا.
تمام این کشش‌ها و چالش‌ها را در حالی می‌بینیم که اصلاً فراموشمان شده است جنگی بین ایران و عراق در حال انجام است! ساز ملا و صدای زیبای برات و اوده، هوش از سرت می‌برد و گویا صدای موشک‌ها پارازیتی بیش نیست!
آن‌ها در میانه‌ی راه اسیر مردی می‌شوند که قصد بر هم زدن یک عروسی را دارد، زیرا خودش را صاحبِ آن عروس و عروسی می‌داند. اسلحه‌اش را در دست گرفته است و گروه موسیقی سه نفره‌ی ملامیرزا را مُجاب می‌کند پا به محفل عروسی دختر مورد علاقه‌اش بگذارند و بنوازند و بخوانند!
اسیری را تمامی نیست؛ آن‌ها مجدداً اسیر راهزن‌ها می‌شوند و سازهای موسیقی‌شان، موتورشان و در حقیقت تمام دارایی‌شان دستخوش غارت می‌شود و بی‌کس و تنها در جاده‌ای کوهستانی رها می‌شوند.
هناره پیدا نمی‌شود، در حقیقت هست اما خود را نشانِ ملا نمی‌دهد. ملا خبردار می‌شود هناره شیمیایی شده و هم صدای زیبایش را از دست داده، هم زیبایی چهره‌ی مسحور کننده اش و هم پسرانش را که پس از ازدواج با دوست صمیمی ملا -سیّد- نصیبش شده است. همسرش فوت کرده است و حال تنها دختری کوچک دارد که نمی‌خواهدش! شاید قصد این را دارد که یک یادگاری از خود برای ملا بر جای بگذارد، و یا شاید ترسِ زنده نماندن دخترش، و یا حتی این که علاقه ندارد دخترش قد بکشد و ببیند مادری دارد با صدایی گوش‌خراش و چهره‌ای نه زیبا و نه دلبرا و نه حتی معمولی، بلکه دلخراش و کَریه و زننده!
و این پایانِ فیلم است: ملا، دخترِ هناره را بر کول گرفته است و در برف‌ها از دوربین دور می‌شود. یک روز هناره از او دور شد، امروز او از هناره دور می‌شود؛ هناره‌ای که بر تکه‌ای سنگ نشسته است و می‌گوید "آیا دوباره دخترم‌ را می‌بینم؟!"
#مظاهر_سبزی

فیلمی در مورد خدا

فردی فضایی که امیر خان نقشش را بازی می کند، به زمین آمده برای تحقیقات که کنترلر برگشتش به فضا توسط مردی دزدیده می شود و ماندگار می شود!

در این فیلم، این فرد در به در پی خدا می گردد، خدایی که اصلاً نمی یابش و رگه ای از عشق به دختری زیبا که انوشکا شارما نقشش را بازی می کند، در وجودش تنیده می شود

در انتها با پیدا کردن کنترلر خود و نیز یافتن خدا و اثبات به آدم ها که همه شان بی خدا هستند، در حالی که عشقِ به شارما را در سینه دارد، به فضا بر می گردد

 

یکی از فیلم های معتبر لیست آی ام دی بی با بازی لئوناردو دی کاپریو

جزیره ای به نام "شاتر" یک بیمارستان روانی در دل خود دارد، زنی سه فرزند خود را کشته و در دریا غرق کرده است؛ او در این بیمارستان روانی بستری بوده است اما متواری شده

دو کارآگاه راهیِ این بیمارستان می شوند تا او را بیایند

با پیشروی فیلم متوجه می شویم این چنین زنی وجود خارجی نداشته است، بلکه یک پزشکِ زن است که در این بیمارستان کار می کرده است اما چون جانش را در معرض خطر می دیده است، گریخته است و درون یک غار پنهان شده است

کاپریو او را می یابد و پای حرف هایش می نشیند

پزشکان این بیمارستان روانی با دادن داروهای مخرب و نیز غذاها و سیگارهای ساخته شده توسط خودشان افرادی را به کار می گیرند تا بیمارشان کنند و روی آن ها آزمایش های پزشکی انجام دهند! مثلاً مغزشان را باز می کنند تا ببینند با برداشتن و جابجا کردن هر جزء، چه اتفاقی می افتد!

این فیلم من را یاد فیلم "هزارپای انسانی" انداخت. در آن فیل یک جراح آلمانی پِیِ کنجکاوی اش را می گیرد تا ببیند آیا می تواند انسان ها را از دهان به مقعد یکدیگر وصل کند و هزارپا بسازد! او این کار را می کند! (گویا داستانی واقعی است!)

و یا مثلاً عروسک-آدم ها ! آدم هایی که عصب هاشان خارج می شود و دست و پایشان شکسته می شود تا به طریقی پیوند زده شود که شبیه حیوان شوند (!) مثلاً سگ!

داستان های عجیب دیگری نیز هست. گویا کنجکاوی های بشر برای انجام این قبیل تست های روی انسان تمامی ندارد!

چه بسا همین الأن که من مشغول نگارش این مقاله هستم، پزشکی روی سینه ی یک بیمار نشسته است تا قلبش را نصف کند تا میزان پمپازش را محاسبه کند و ببیند به چند درصد کاهش می یابد!

دوست کاپریو را می دزدند تا روی آن تست های خود را انجام دهند! کاپریو هم از بس که سیگارهای این بیمارستان روانی را کشیده و غذاهایش را خورده و قرص برای میگرن‌اش استفاده کرده، کلاً در عالمی دیگر است و مدام همسر مرحومش را در رویا می بیند، همان همسری که یک روز وقتی صاحب خانه یک نخ کبریت را اشتباهاً در خانه اش روشن گذاشته، در آتش مُرده است!

فیلم ماهیت حمایتی نیز دارد، زیرا کاپریو پیش از عهده گیری این مأموریت متوجه شده است که صاحب خانه اش در این بیمارستان بستری است و آمده است تا انتقام بگیرد. البته نه این که بخواهد او را بکُشد، زیرا در جنگ انقدر آدم کشته است که دیگر از مرگ و میر بیزار است!

عواقب خوردن خوراک های این بیمارستان این است که موجب لرزش دست ها، افسردگی و سردرد می شود.

اواخر فیلم ورق کلاً برمی گردد، کاپریو خودش دیوانه بوده و به اینجا آورده شده است تا درمان شود!

اما این که آیا حقیقت را به او می گویند یا دروغ است، واقعاً قابل تشخیص نیست!

پایان فیلم مشخص کننده ی این است که همسر دی کاپریو سه فرزندش را در دریا غرق کرده است و سپس دی کاپریو با دیدن بچه هایش و عصبی شدنِ به تبعِ آن، همسرش را می کُشد!

او یک دیوانه است! حتی گویا فرزاندنش را نیز خودش کُشته است! اما باز جایی می گوید که "اسمم ... است، همسرم با بهار 52 به قتل رسوندم!" (یعنی گویا اصلاً بچه ای نداشته است!)

 

یه فیلم خیلی خوب با بازی "ریچل مک آدامز" که من خیلی دوسش دارم

فیلم حول محوری به نام "عشق" می چرخه.

پسری وکیل که تا به حال دوست دختر نداشته و دنبال عشق حقیقی زندگیش می گرده تا این که به صورت اتفاقی با یه دختر خوب و خوشگل آشنا می شه (که نقشش رو مک‌آدامز بازی می کنه)

فیلم ماهیتی درام و کدمی داره و خب فرا تصور هم عمل می کنه و نکته ای که جالبش کرده اینه که خانواده ی این پسر وکیل این قابلیت رو دارن که در زمان سفر کنن! درسته فقط این قابلیت دارن که برن به گذشته، اما همینش هم خیلی خوبه. چون اگه توی گذشته گندی زده باشن، می تونن راحت برگردن و درستش کنن.

اینو اول بگم که شخصیت مرد این انیمیشن همون چیزی هست که من همیشه توی زندگیم برای این که بهش تبدیل بشم می جنگم، یه آدم کاملِ کامل

یه انیمیشن فضایی و یه ذره قشنگ

تم جادوگری داره، یه استاد دانشگاه -که جادوگری درس می ده!- پس از بازنشستگی به دستور رهبر کشورشون، باید قدرت دانش آموزهاش رو ازشون پس بگیره

این وسط یه جادوگری هست که خانومه و عاشق این جادوگر پسر خوشگل و موبلوند هستش

یه داستان عشقی و جذاب رخ می ده

من با دوبله دیدم، چون واسه انیمیشن به زیان اصلی بودن اعتقاد ندارم!

نمی دونم ارزش دیدن داره یا نه (!) چون من خیلی فیلم باز نیستم، اما بد نبود

گاهی اوقات واسه جدا شدن از زندگی حقیقی، باید تن بدی به دیدن، این قبیل فیلم ها

نام فیلم: #باشو_غریبه_کوچک | نویسنده و کارگردان: #استاد_بهرام_بیضایی | با بازیِ #سوسن_تسلیمی | مدت زمان: یک ساعت و پنجاه و شش دقیقه
___
"باشو - نایی ، جنوب - شمال ، سکوت - هجمه ی صدا"
نایی، زنی شمالی است که به همراه دو کودکش در شالیزار کار می کند.
باشو، پسربچه ای جنوبی که خانوده اش را در جنگ از دست داده است و یک روز با پنهان شدن پشت کامیون خودش را به شالیزار و نایی و شمال ایران رسانده است.
هدف از ساخت این فیلم، شرح حال و روز مهاجران جنوب کشور به شمال، پس از جنگ است.
___
نایی را سوسن تسلیمی بازی می کند. تسلیمی زیباترین فیلم هایش را در همکاری با بیضایی رقم زده است. او با بازی در چهار فیلم بیضایی به نام های #باشو_غریبه_کوچک ، #چریکه_تارا ، #مرگ_یزدگرد و #شاید_وقتی_دگیر ؛ رونقی ویژه به کارنامه ی هنری خویش بخشیده است.
سوسن تسلیمی و #عدنان_عفراویان (قهرمان فیلم که نقش باشو را بازی می کند) در وضع کنونی هم در دو دنیای مجزا به سر می برند. تسلیمی در سوئد به فعالیت های هنری اش می پردازد و عفراویان در اهواز دکّه ای دست و پا کرده و سیگار و شارژ ایرانسل و سی دی تنها فیلمش (باشو غریبه کوچک) را می فروشد.
___
بچه ای در دنیایی دیگر. این شاید یکی از خواسته های بزرگ ما آدم بزرگ های این زندگی باشد، این که از تکرار مکرّرات جدا شده و حتی اگر شده برای لحظه ای، جایگزین شخصی دیگر در اقلیمی دیگر و با بافت فکری ای دیگر شویم. این فرصت ویژه نصیب باشو شده است، باشوی غریبه و کوچک.
حال نایی سه فرزند دارد و رفته رفته اقدام به آموزش زبان گیلکی به او می کند و معلمِ آموزنده ی راه و رسم زندگی در خطّه ی شمال به او می شود. در همین لحظات است که مداخلات مردم محلی و نیز نامه ی همسر نایی مبنی بر این که باشو باید برود و اهل اینجا نیست و سربارت می شود؛ نایی و باشو را در مضیقه ای سخت تر قرار می دهد.
___
بی شک، یکی از زیباترین سکانس های فیلم، لحظه ای است که باشو پس از تمسخر کودکان محلی و کتک خوردن از آن ها کتابی از روی زمین برمی دارد، لهجه ی عربی‌خوزی اش را می گذارد کنار و می خواند "ایران سرزمین ماست. ما از یک آب و خاک هستیم. ما فرزندان ایران هستیم." و در میان بُهت تسلیمی، کودکان اطراف باشو جمع می شوند.
___
و اما پایان فیلم:
با تلاش های نایی و مقابله هایش با همسرش (از طریق نامه) و همسایه ها (کلاماً)، باشو پیش آن ها می مانَد و جزئی از شمال می شود. همسر نایی از راه می رسد، در حالی که یک دستش را از دست داده است. سکانس پایانی، دنبال کردن گراز در شالیزار را نشان می دهد. حال، نایی دست راستِ نایی و همسرش شده است، و جزئی از خانواده ی آن ها.
___
#استاد_بهرام_بیضایی + #مظاهر_سبزی

تحلیل فیلم "رقص در غبار" به کارگردانیِ "اصغر فرهادی"
___
حرفِ مردم!
"ریحانه" و "نظر" پاسوز مهری که به خانواده هایشان دارند می شوند. ریحانه مادری روسپی دارد، که نام اش بر سر زبان ها است و همین سدّی شده بر ازدواج اش با نظر. این دو جمله یعنی تمامِ فیلم، داستانی نه چندان کلیشه ای ولی موجود در هر جامعه ای. این فیلم، اولین فیلم بلند اصغر فرهادی است.
___
فیلم، سه فیلمنامه نویس دارد که یکی از آن ها خودِ فرهادی است. این که فیلمنامه نویس ها متنوع هستند، سندی است بر چندبُعدی بودنِ فیلم‌. هم مارگیری می بینیم، هم عشقی جان گداز. نظر علیرغم میل باطنی خویش، تن به طلاق از ریحانه می دهد و برای اثبات عشق اش به ریحانه، زندگی شهری را ترک می گوید و راهیِ بیایان می شود تا با پیرمردی مارگیر، تمرینِ مارگیری کند. پیرمردی عبوس و کم حرف، که رویِ دیدنِ این جوان ۲۱-۲۲ ساله را ندارد.
___
نظری که به زور پدر و مادرش که می گویند "نونِ خونه ام واسه ات حرومه" (پدر) و "شیرمو حلالت نمی کنم!" (مادر) به اجبار تن به این طلاق داده است، برای تهیه ی مهریه ی ریحانه و تسکینِ شعله ی مهر آتش گرفته ی او راهیِ بیابان شده است و فاز جدیدی از فیلم را می بینیم، همان بیابانی که یک روز مار انگشت دست چپ اش را نیش می زند، انگشت سبابه ی دست چپ، همان انگشت که هنوز حلقه ی ازدواج با ریحانه را بر تنِ استوانه ایِ خود لمس می کند. انگشت قطع می شود تا نظر به ظاهر زنده بماند، همان نظری که تابِ دل کندن از ریحانه را ندارد، نظری که یک روز ریحانه را در کنج قلبش به ظاهر به دست فراموشی سپرده است و حال تنها مکانِ ثبت یادگاری اش -سبابه ی دست چپ- را هم از دست می دهد، و این شکستِ یک مرد است.
___
پایانِ فیلم اما یک هندیِ تمام عیار است! پیرمرد مارگیر انگشت را قطع می کند تا سَمّ مار به قلب نظر سرایت نکند و او را به بیمارستان می رساند، ماشین اش را می فروشد تا خرج عملش را بدهد، اما نظر هنگامی که سایه ی پیرمردِ مارگیر را بالای سرش حس نمی کند، از بیمارستان می گریزد و خود را به ریحانه می رساند، پول ها را به ریحانه می دهد و تا آخر با دست های ۹ انگشته زندگی می کند.
#مظاهر_سبزی

29 فروردین 99

کاری از بهمن گودرزی. فکر کنم اولین فیلمی بود که از این کارگردان دیدم.

سپند امیرسلیمانی، امین حیایی، علی مشهدی، مجید صالحی و فرزاد حسنی؛ پنج تا دوست هستن که یه شرط بندی کردن سر باغ. شرط اینه که بعد از چند سال و در امتداد دوستی شون، هرکی ازدواج نکرد و موند باغ برسه به اون! و یا اگه دو نفر موندن، بین شون تقسیم بشه.

همه ازدواج می کنن، به جز امین حیایی و فرزاد حسنی.

 نیوشا ضیغمی واسه ازدواج با امین حیایی شرط می زاره و اون اینه که قید باغ رو بزنه؛ حیایی قبول می کنه و ازدواج شون پا می گیره.

یه فیلم آبگوشتی! اما خب دیدن اینجور فیلم ها هم لازمه!

انتهای فیلم مشخص می شه مجید صالحی با نیوشا ضیغمی ریخته بودن روی هم تا با گول زدن حیایی نقش یه عاشق دلباخته رو بازی کنه.

صالحی و ضیغمی می رن محضر و سند باغ رو به نام خودشون می زنن، اما ضیغمی صالحی رو می پیچونه و باغ رو می کشه بالا!

مشخص می شه فرزاد حسنی هم ازدواج کرده و رو نمی کرده!

باغ بی باغ!!!

مظاهر سبزی - 14 فروردین 99