مرد - جمال میرصادقی
[داستان بیست و ششم]
.
نام #داستان_کوتاه: #مرد (از کتاب مجموعه داستان #مسافر_های_شب)
نویسنده: #جمال_میر_صادقی
#انتشارات_رز
.
جوانی رشیدالقامه در حالت درازکشیده روی پشتبام نظارهگر تمام آرزوهایش در خانهای دیگر است. عروس و زنهایی که مشغول آرایش کردن خود برای عروسی هستند، در حیاط خانهای جمع آمدهاند و نگاههای شهوانی این پسر، برای مدت هاست که به سر و تن برهنهی این زنان است. با هر نگاهی، چشمانش را میبندد و خود را در آغوش یکی از زنان فرض میکند. تا این که آرزویش جامهی تجسّد بر تن کرده و دختری زیبارو پشت سرش روی پشتبام ظاهر میشود! با نزدیک شدن به دختر، ابتدا رفتار منفعلانهی او و مظلومیتش را میبیند، اما همین که بدنش را به بدن او میچسباند، دختر شروع به سر و صدا میکند و المشنگهای به پا میشود. زنهای حاضر در حیاط متوجه حضور جوان میشوند و گیج و ویج به اتاقکهای خانه میدوند تا بلکه این مَفَرّ نجاتبخششان باشد. همزمان با فرار دختر از پشتبام، پسر جوان هم میگریزد و سایر کودکان و نوجوانان و حتی مردانِ پا به سن گذاشته که روی درخت و روی بام و... پنهان شدهاند (!)، با رخ دادن این اتفاق و نقش بر آب شدن نقشهشان برای این دید زدن، با حالتی مضمحلگونه پا به فرار میگذارند. از خانه و حیاط خانه صدای زنهایی شنیده میشود که ترسیدهاند و فریاد "#مرد، #مرد" سر میدهند!
.
#مظاهر_سبزی
#دوشنبه_های_داستان
.
دوشنبهی هفتهی آتی (١٩ آبان) داستان کوتاه #خاله را میخوانیم؛ از همین کتاب🌹
- ۹۹/۰۸/۱۶